دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392

مرد کلاه آبی

   برای علی اکبر گودرزی طائمه

 

 با چند تا از دوستان هم دانشکده ای پشت میز ناهارخوری نشسته بودیم.روبرویم دوستی بود که آماده می شد به کلاس برود.از او پرسیدم که به دانشجویانش امیدی هست یا نه.پاسخ درستی نداد.من من کرد.سرگرم خواندن چیزی بود.گفتم:هنوز هم دوست دارم بیایم توی این زیرزمین  پشت همین میز بنشینیم.

یک کیف سیاه نیمه باز جلوش بود.از دلم گذشت از دانش های زمینی و آسمانی هر چه هست توی این کیف است.وانمود می کرد که می خواهد از میان انبوه کاغذهای روی میز یادداشتی را پیدا کند.یک بارهم برگه ای را یافت آن را خواند و لای برگه های دیگر جای داد

گفت:«پیداش نمی کنم.»

گفتم:«شما برو،من می گردم پیداش می کنم،اگر بگویی چه چیزی روی آن نوشته ای...»

گفت:«یادم نیست روی آن برگه چه نوشته ام.»

بلند شد کیف را به دست گرفت و از پله های زیرزمین بالا رفت.من هم به امید دیدن یکی از دوستانم از آن جا بیرون رفتم.در جلو پلکان سنگی همان ساختمان که از  زیر زمین آن ها بیرون می آمدم،با گروهی زن و بچه روبرو شدم که چشم به راه کسی بودند که از پلکان پایین بیاید به کار آن ها رسیدگی کند.چند تن روی پله ای نشسته بودند به ساختمان رو به رویی و پلکان آن نگاه می کردند.در میان آن ها مادر و خواهر دوستی را شناختم.از این که آن ها را به جا آوردم شاد شدند.گفتم من پسرتان را سال هاست ندیده ام.دیگر نپرسیدم که مادر دوستم دنبال کار پسرش آمده است یا کسی دیگر.پسر بچه ی ده دوازده ساله ای در کنار پلکان ایستاده بود گریه می کرد.هر چه نشانه های برادرش را بازگو می کرد کسی برادر دانشجویش را در سال ها ی گذشته به یاد نمی آورد.

در میان دانشجویانی که از پله ها بالا می رفتند یا پایین می آمدند،صدایی شنیدم که می گفت:مگر بیست سال پیش دانشجو ها این جا چه کار می کرده اند که این ها امروز...نکند تازه از خواب بیدار شده اند.

پسرک گفت:«برادرم این جا دانشجو بود.آمدم دوست هایش را ببینم.»

«برادرت خودش چرا نیامد؟»

«نمی دانم...وقتی او دانشجو بود من...»

هق هق می کرد.مانده بود در میان دانشجویان و چشم هایش را می مالید یکی از آن ها جایی برایم باز کرد که در کنارشان بایستم و برای پسرک چاره جویی کنیم

«روز تا شب رو تخت اش بادبادک درست می کند.»

« کاش یکی از بادبادک هایی را که درست کرده می آوردی.»

«بیا یکی را آوردم.»

چند برگ روزنامه از پشت کمرش در آورد...لای آن یک بادبادک بود.

سرها به هم نزدیک شدند تا آن را ببینند.

ببریم به استاد نشان بدهیم.او یک چیزهایی از این بادک در می آورد که ...» «

چند تا از این ها داری؟» «

«خیلی.زیر تخت اش هزار هزارتا از این ها هست.»

«چرا این را آوردی؟»

«خودش خواست بیاورم.گفت نخ این را که ول کنی،وقتی رسیدی بالای آن سرو دوستم می آید.کلاه آبی هم دارد.»

«کی کلاه آبی دارد؟»

».«کلاه دوست برادرم آبی است

 

«اگر آن کلاه آبی بیاید چه کار می کنی.»

«می برمش پیش برادرم.»

دور شدم از آن جا.نگاه می کردم شاید از پشت درخت ها مردی را ببینم که کلاه آبی به سر داشته باشد.سروها بزرگ شده بودند.هر راهرو و پلکانی را که می دیدم پاهایم کشیده می شدند به سوی آن.در نیمه تاریکی پلکانی رسیدم به پاگردی که نمی شد آن را پا گرد گفت،بیشتر به راهرو می مانست تا پاگرد.می خواستم از در روبه رو به  درون بروم،پای چپم سر خورد نزدیک بود بیفتم.شاید آن جا راه تازه شسته بودند با آب یا مایه ای دیگر،برای این که از چارچوب در هم که گذشتم،از چسبندگی ته کفشم بود یا کف پوش آن اتاق،تکه های کفپوش می چسبید به ته کفشم و جدا می شد.یک چراغ مهتابی آن جا را روشن می کرد،اما از بس خاک گرفته بود روشنایی اش خاکستری می نمود.

در دست چپ،میز درازی بود.نگاه کردم شاید یه دست کم یک صندلی در کنار آن میز ببینم.رو به روی آن دری بود بسته که دستگیره اش آماده ی چرخاندن بود.برگشتم به راست نگاه کردم.نزدیک پایم چند مرد روی زمین دراز کشید بودند پس از دیدن،صدای پچ پچ شنیدم و دوستم احمد را دیدم که به پشت دراز کشیده بود.شنیده بودم که بیماری سختی دارد پرسیدم که چرا آن جا خوابیده است.گفت این جا جای آرامی است.هیاهوی بیرون سرم را می ترکاند.دیگر چیزی نگفتم.خاموشی زمانی بود برای سرزنش کردن خودم که چرا پرس و جوی دوستانم نبوده ام،و چون و چرا با خود که هر کس نتوانست با ما در خیابان راه برود یا در ولگردی ها با ما همراه نشود،دور می افتد و با ما نیست.

همچنان که به پشت دراز کشیده بود از من خواست که شب به خانه شان بروم.گفت:سرراه یک کم خرید می کنیم،شب پیشم بمان و هرگاه خواستی برگرد به خانه تان.گفتم:دیرم می شود ،خانه ی ما از این جا دور است.گفت:چقدر دور است؟تا کجا دور است؟این دور کجا بود که هرگز نرسیدیم به آن.

می دانست که راست نمی گویم.

گفت:«یک روزی می گفتی خوبی راه به این است که دور باشد.»

خاموش ماندیم.سقف اتاق را نگاه می کرد.

گفت:« آمدم این جا دراز بکشم خستگی در کنم،دیدم چند تای دیگر هم خوابیده اند.»

زانو زده بودم در کنارش.در همان نزدیکی،رو به روی در بسته ای که دستگیره اش بیش از هر جای دیگر آن به چشم می آمد،پسر بچه ی ده دوازده ساله را دیدم که زانو زده بود بالای سر مردی دیگر.از او می خواست که بروند بیرون صندلی برادرش را در یکی از کلاس های دانشکده به او نشان بدهد.

« اگر بیایی خیلی خوب است.صندلی اش را من می شناسم...یک صندلی دسته دار که با میخ زیر دسته اش چند ستاره کشیده است.خودش به من گفت.»

«آن صندلی ها را اره کرده اند.همه جا را گشتم.خودت را خسته نکن.»

من و دوستم خاموش بودیم.آن دو هم بی صدا شدند.

                                                                          «مگر می شود آن صندلی را اره کرده باشند

«به چه دردت می خورد،اگر مانده باشد.»

«می خواهم نگاهش کنم و روی آن بشینم.»

چشم های دوستم بسته بود.

پسرک گفت:« می روم بیرون،نخ بادبادکم را که ول کنم می رسد بالای آن سرو.»

«کدام سرو؟»

 «آن یکی که...ببین،توی چمن جلو ساختمان،کنار دیوار یک نرده هست چسبیده به زمین.کنارش یک لبه ی باریک سنگی است.»

«آره،دارد یادم می آید.»

«جلو همان نرده یک سرو هست.بادبادک که برسد بالای آن سرو،یک مرد کلاه آبی پیداش می شود»

«با آن مرد چه کاری داری؟»

«آن مرد از همه شما خوب تر است.صندلی را نشانم می دهد و...»

«آن نرده ای که گفتی ...یک روز یک دوریالی از دستم ول شد از لای میله هاش رفت پایین.»

«چیزی ندیدم.»

«خودم هم نگاه کردم نبود.ببخشید،دوریالی نبود.یک دهشاهی بود.از آن روزهایی که همسال شما بودم،همین دهشاهی برایم مانده بود.»

«چرا نرفتی از آن جا برش داری؟»

نمی دانم...هر روز می دیدمش.دیگر نیاز نبود که برش دارم» «

پسرک گفت:« این هایی که شما می گویید،توی دفترچه برادرم خوانده ام.»

یک دم خوابم برد،بیدار شدم پسرک دست های آن مرد را گرفته بود می خواست از جا بلندش کند.

مرد گفت:« جان ندارم راه بروم.کجا می خواهی ببریم؟»

مرد که نیم خیز شده بود،دوباره دراز کشید.

من بالای سر دوستم نشسته بودم.

 
                                                                    

                                                                                        دی ماه 1383،اندیشه.

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 17:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم دی 1392

مصطمقوظ

زن گفت: « شب های جشن این جا آتش بازی می کردند.»

مرد که چشمش به شیب تپه بود،گفت:« پیداست که بچه ها سرسره بازی می کرده اند. »

بچه ها گفتند: « برویم سرسره بازی. »

زن گفت: «نه،شیبش خیلی تند است. »

دختر کوچکه گفت: « شیب مگر فلفل است که تند باشد. »

مرد گفت: «همین جا آتش بازی می کردند؟»

زن چند خانه ی سنگی شیروانی دار را در آن دست رودخانه نشان داد.

« از آن یکی که پیچک پوشانده اش.»

زن خانه را نشان داد که از لا به لای درخت ها پیدا بود.نمایش از سنگ های رودخانه.

« ما همین جا می ایستادیم تماشا می کردیم.»

از پایین تپه دو مرد و چند پسر بچه رو به آن ها بالا می آمدند.

دختر کوچکه گفت: « آن ها دارند می آیند بالا.»

دختر بزرگه گفت: « اگر بچه ها سرسره بازی کردند، پس ما هم...»زن گفت: «یک روز از همین بالا دویدیم تا پایین.اگر خار بوته ها نبودند تا رودخانه می رفتیم.دست همدیگر را گرفتیم و دویدیم.»

دسته ی پسر بچه ها از شیب بالا می دویدند و پیشاپیش آن ها دو مرد.روی تپه ایستادند. آن که کله ی گوشتی داشت به جاده ی کنار تپه نگاه کرد.

«این جا چه کار می کنید؟»

زن گفت: «جای بازی مان را به بچه هام نشان می دادم.»

کله گوشتی شیب تپه را نگاه کرد: «جای بازی را به بچه هام نشان می دادم.»

رو کرد به دختر بزرگه: « بگذار با این کارد گیس این ها را ببرم.»

دختر ها در جاده ی خاکی رو به پایین دویدند.

عمو گفت: « ندوید شوخی می کند.»

عمو و مادر هم دویدند.جیغ بچه ها در گلو خفه شد.برگشتند که دست بچه ها را بگیرند و باز بدوند. یک گیس بریده ی دختر کوچکه در دست کله گوشتی بود،همین که دستش به شانه ی دختر بزرگه رسید.مادر انگار نگاه می کرد که یاد بگیرد، ایستاد تا نک کارد به بیخ گیس بافته ی دختر بزرگه رسید.صدای خرچ خرچ شنید.عمو و مادر نیم خیز دور از آن ها .جای گیس ها بر پوست سر دختر ها سفید بود.

مادر گفت: «باز هم بگو شوخی می کند.»

عمو رو به کله گوشتی گفت: « آقا یک کم اصطمقاظ داشته باشید.»

«هیچ اصطمقاظی در کار نیست.»

کله گوشتی رو به او جلو می آمد.عمو پس پس می رفت.

« آقا دست بردارید. پوست من اگر زخم شد، هرگز خوب نمی شود.زخمش چرکی می شود.»

« با تو یک کم کار دارم.»

عمو پا گذاشت به دویدن.در کنار جاده،میان درخت ها رو به پایین می دوید.در خانه ای پنهان شد.گوش داد شاید صدای جیغ و داد بچه ها را بشنود.

به خانه که رسید زن و بچه ها در خانه بودند.

«تو کجا رفتی؟»

«شما کجا رفتید؟ من مردم از بس راه رفتم.»

«ما خودمان را رساندیم به کلبه ای پایین جاده، اگر آن ها از خانه در نمی آمدند...»

«کی ها؟»

«چند تا بچه.»

خاموش ماندند.زن ایستاده نمی دانست بنشیند یا کاری بکند.دختر کوچکه روی دفترش خم شده بود و می نوشت، صدایش کشدار بود: «مرد خسته آمد،دست هایش را روی بخاری گرم کرد.»

جای بریدگی روی سرش سفید بود و آن یکی گیس بافته اش به هنگام نوشتن تکان می خورد.

دختر بزرگه گفت: «عمو، این کی بود؟»

عمو گفت: «به چشمم آشنا بود، میخواست با شما شوخی کند.»

زن گفت: « این هم شد شوخی!»

مرد گفت: « سال ها بود ندیده بودمش.»

دختر بزرگه گفت: «کی بود عمو؟»

عمو گفت: « آشنا بود.»

دختر بزرگه گفت: «اگر آشنا بود، چرا موهای مارا قیچی کرد؟»

عمو گفت: « نمی دانم.»

مادر گفت:« با آن سر و کله ی گوشتی.»

دختر بزرگه گفت:«دیگر حرفش را نزنید، من می ترسم.»

دختر کوچکه سر برگداند:«من دیگر از کره ی زمین خسته شده ام.»

عمو گفت:« چیزی نشده دخترم.هفته ی آینده می رویم جای دیگر،زیر درخت ها برای تان تاب درست می کنم. »

دختر کوچکه گفت:«آن روز توی پارک،همین مرده نشسته بود روی نیمکت.»

عمو گفت:«چه کار می کرد؟چرا به من نگفتی؟»

دختر کوچکه گفت:«نشسته بود نگاه مان می کرد.»

عمو گفت:«دنبال تان نیامد؟»

«ندیدم.من رویم را برگرداندم.»

دختر بزرگه بر روی نیمکت دراز کشید.یک گیس بافته اش آویزان.خاموش ماندند.مادر و عمو رو در روی هم ایستاده بودند.

عمو گفت:«تو که آن روز این یارو را توی پارک دیده بودی چرا نگفتی؟»

زن گفت:«من ندیدمش.»

دختر کوچکه گفت:«خودش بود،همان مرده که مارا به زور سوار ماشینش کرد.»

دختر بزرگه گفت:«عمو دیگر حرفش را نزن.»

مرد برافروخته شد:«در ها همه اش بسته است،از چه می ترسی؟»

رو کرد به مادر:«نباید سوار ماشین می شدی.»

نمی دانم چرا سوار شدم.جوراب نپوشیده بودم.نمی خواست پیاده ام کند.»

«خب،مردم را صدا می کردی.»

«مگر می گذاشت که من حرف بزنم.تند تند هی می گفت چرا جوراب نپوشیدی؟»

چشم به چشم هم خاموش ماندند.

مرد گفت:«جورابت را می پوشیدی که بهانه دست کسی ندهی.»

«یادم رفته بود.دیر کرده بودم.باید زود می رسیدم  بچه ها را می آوردم خانه.»

«ماشینش چه رنگی بود؟»

«نمی دانم.»

«چند تا بودند؟»

«خودش و راننده اش.»

دختر کوچکه می خواند و می نوشت.

دختر بزرگه گفت:«عمو یک لیوان آب می آری؟»

عمو رفت به آشپزخانه.لیوان را زیر شیر آب گرفت.لیوان پر شده بود و او خیره با انگشت های دستی که باز و بسته می شد و انگشتی فرو می رفت توی لیوان.خود را پس کشید.چراغ را روشن کرد.دستکش ها را دید که آویزان روی شیر آب تکان می خوردند.شیر را بست.دست دیگر تکان نمی خورد،اما انگشت توی لیوان مانده بود.لیوان را سرازیر کرد توی لگن و آن را گذاشت توی کیسه ی آشغال و درش را بست.لیوان دیگری برداشت و از آب پر کرد.از آشپزخانه بیرون آمد،لیوان را به دست دختر بزرگه داد.

نتوانست جلوی خود را بگیرد:«این دستکش هم...لیوان را گرفته بودم زیر شیر،دیدم یکی انگشت فرو کرد توی لیوان.»

دختر بزرگه از جا پرید:«کی بود آن جا؟»

عمو گفت:«ای بابا ،تو هم که...»

مادر گفت:«یادم رفته بود آن ها را از زیر شیر بردارم.»

عمو گفت:«هیچوقت آن ها را آن جا ندیده بودم.»

دختر بزرگه گفت:« عمو ،ولش کن.»

مادر خندید:«انگشت دستکش ول شده توی لیوان.»

دختر بزرگه گفت:«همین آب را دادی من خوردم؟»

عمو گفت:«نه.ریختم.لیوانش هم انداختم تو کیسه ی زباله.»

مادر گفت:«چرا تو کیسه ی زباله،مگه چه اش بود؟»

عمو گفت:«چندشم شد.»

دختر بزرگه لیوان را پرت کرد:«دروغ می گویی.این همان لیوان است.»

عمو گفت:«برو نگاه کن.»

دختر بزرگه گفت:«من نمی روم.برو ببین عمو راست می گوید؟»

رو کرد به دختر کوچکه دختر کوچکه بلند شد به آشپزخانه رفت.دمی دیگر با یک لیوان برگشت.خواست آن را به دست خواهرش بدهد،نگرفت.دختر کوچکه آن یکی لیوان را هم از کنار پایه ی نیمکت برداشت.اکنون دو لیوان در دست داشت.

عمو گفت:«همان جا که هستی بایست.»

دختر کوچکه ایستاد.

عمو گفت:«کدام یکی را از آشپزخانه آوردی؟»

«نمی دانم.این یا این.»

«لیوان ها را دست به دست کردی؟»

دختر کوچکه دستپاچه شد.لیوان ها را دست به دست کرد.

عمو داد زد:«چرا این ها را دست به دست کردی؟»

دختر کوچکه واماند.باز لیوان ها را دست به دست کرد.

«حالا می دانی کدام یکی را از آشپزخانه آورده ای؟»

دختر کوچکه ماند:«نمی دانم.»

مادر گفت:«مگر چه شده که بچه را شکنجه می کنی؟»

مرد گفت:«توی هیچ کدامش نمی شود آب خورد.»

مادر گفت:«چرا؟»

مرد گفت:«برای این که چندش آور است.آن انگشت را دیدم،دلم آشوب شد.»

مادر سر گذاشت بر دسته ی نیمکت،زانو زد:«روانی شدم.توی بیابان یک جانور بدریخت بچه ها را دنبال کرد و تو هیچ کاری نکردی.»

«من دویدم که دنبالم بیاید تا شما بتوانید در بروید.»

«جلو چشمت...»

«من را می شناخت.گفتم بدوم که دستش به بچه ها نرسد.»

مادر سر بر دسته ی نیمکت مانده بود.دختر کوچکه برگشت نشست کنار بخاری و مدادش را تراشید.

عمو یک لیوان در دست راست و یک لیوان در دست دیگر ایستاده بود.با دیدن دختر کوچکه که خم شده بود روی دفتر به هم خورد.دستکش با انگشتان باز شده روی کاغذ بود و او نوک مداد را لا به لای انگشت ها گردش می داد.پنج انگشت روی کاغذ جان می گرفت و تنها گیس باز مانده اش روی گردنش تکان می خورد.

 

بهمن ماه 1383

 

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 18:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم آذر 1392

درود لازم به توضیح است اشک های آن شب(شب داستان خوانی برج میلاد) و گریه پشت کاغذ از دلتنگی برای برادرم بود که به تازگی از دست دادمش و پیراهن گل آفتاب گردان که از او در داستان آمده بود....تنها دلیلش این بود و نه دلیل هایی که دوستان گفتند و نوشتند و حدس زدند....از همه شنوندگان آن شب سپاسگزارم.

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 17:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392

از سیاهی روپوش ها در پس زمینه ی تاریک خانه ی نمایش،"موی" پی برد که تماشاچیان همه زن هستند.تنها دو مرد در آن جا بودند،یکی موی و مرد دیگری که پیش از به پایان رسیدن نمایش داد زد که چراغ ها روشن نشوند.وخودش شتابان به سوی نامزد موی دوید.چون نامزد موی در یکی از صندلی های جلو نشسته بود و زودتر از دیگران بلند شده راه افتاده بود.دو مرد در راهرو میان صندلی ها و سکوی نمایش،سینه به سینه شدند.

موی ناخواسته و اندکی شادمان سر در پی اش گذاشت.در راه پله ها او را گم کرد.در کوچه ایستاد تا نامزدش برگشت.به او گفت آن یارو می خواست تو را آزار بدهد.نامزدش گفت:تو هنوز اینجایی!

موی گفت:دیر کردی به خودم گفتم شاید به خانه رفته باشی.

نامزدش گفت:من کسی را ندیدم.رفتم به آرایشگاه موهایم را کوتاه کردم.مگر آن آقا دوستت نبود؟

موی او را بر انداز کرد.موهای پیراسته ی او را دید.موهای پشت سرش بسیار کوتاه شده بود به اندازه دم بلبلی که چتر گشوده باشد.

راه رفتند و موی او را از پهلو نگاه می کرد.ریخت تازه و شادی پیدا کرده بود.راه رفتن خوب بود.در راهی که می رفتند،نوجوانی راه آن ها را بست.با آن ها می آمد و موی را می زد.موی خود را کنار می کشید و از نوجوان خواست که دست از سرشان بردارد.نوجوان او را بازی داد و زد و با آن ها آمد.نامزدش گفت:داغش کن.

داغ کردن همان زدن بود.موی با او گلاویز شد.مردی آمد در پشت سر نوجوان ایستاد.دو سه تای دیگر در ته کوچه ایستاده بودند.آن ها مرد را شیر کردند تا آمد با موی درگیر شد.موی در چنگال او گرفتار بود و دست و پا می زد.دشمن زورمند بود.با این همه، ناگزیر به ایستادگی بود.

چی به چی شد نوجوان گریخت،رو به پل بزرگ که بر روی رودخانه ی خشک بود،پر از آشغال و کهنه های آلوده به روغن سوخته.نوجوان در میان توده ای از کهنه های آلوده به روغن سوخته،راه باز می کرد و می دوید و آن دو چنگ و دندان به هم نشان می دادند.سپس می رفتند و دوباره با خشم بیشتری چنگال به هم می کشیدند.

موی از ناتوانی آرزو کرد که نوجوان برود و دوستان او را صدا کند تا به یاریش بشتابند.با آن که می دانست آن پسربچه دامی بود که بزرگتر ها در راهش گسترانده بودند،باز امید داشت که او کسانی را به یاری اش بیاورد.وگرنه چرا می گریخت.

موی باز با آن مرد چنگ و دندان شد و او را به زمین کوبید.باور نکرد که او را به زمین انداخته است، چون مرد زورمندتر از او بود.خواست کله ی او را لگد کند.گویی برای نخستین بار چهره ی او را می دید،آلوده به  روغن سوخته شاید برای ناشناس ماندن، با جامه شلوار ژنده و چرب به تن،آمده بود.

مرد همچنان در زیر دست و پای موی دست و پا می زد.موی ناگزیر بود از کوبیدن او زیرا می ترسید ناگهان برخیزد و او را بکوبد.باز آرزو کرد که کسی بیاید مرد را از زیر دست و پایش در آورد تا هم خود آسیب نبیند و هم او دیگر زیر مشت و لگد له و لورده نشود.

 

 

31/4/74-تنکابن

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 20:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم دی 1391

مَکمول

راننده آشنا بود.به او گفت  سوار شود تا لاشه های گوسفند را به خریدار برسانند.«شارغاپو» بر روی سپر ماشین ایستاده میله بالایی را گرفت.پرده سفیدی به در بارکش آویزان بود.در میان راه آن را پس زد.صدای بع بع و جنبیدن گوسفندی شنیده بود.در میان لاشه هایی که به چنگک ها آویزان بودند و چند تایی که در کف بارکش رها شده بودند. دهان و دندان های ریز گوسفند را دید و سر و گردنش که جنبید میان لاشه های گوشت.زنده بود.زور می زد که خود را از میان پاره  های گوشت بیرون آورد.شارغاپو به جایی از ماشین کوبید.راننده نگه داشت.پیاده شد.گفت چه شده است؟شارغاپو گفت این بی زبان هنوز زنده است.

راننده گفت این سفارشی است.خریدار دستور داده است روزی یکی پوست کنده می بریم برای او.زنده زنده و درسته به سیخش می کشند.

راننده باز در پشت فرمان نشست.صدای بع بع گوسفند از پشت پرده آویزان به گوش می رسید. گوسفند های بی گردن که به چنگک ها آویزان بودند به هم می خوردند. صدای کوبیده شدن چیزی به چیزی دیگر بلند شد. شاید یکی از بی گردن ها از چنگک ول شده بود و چهار دست و پا مانده بود بر روی آن که زنده بود زیرا دیگر صدایش نیامد.پرده را پس زد.چنین چیزی نشده بود.گوسفند زنده پوست کنده در جای خود بود.هرچه زور می زد و می خواست کمر راست کند در زیر تنه های گردن بریده ها می ماند.تنها سر و گردنش بیرون مانده بود.پیدا بود که پوست سرش را با شتاب کنده بودند چون در جاهایی از سرش تکه تکه  پوست و پشم  با لخته های خون یکی شده بودند.

به در باغ بزرگی رسیدند.پر از درختان میوه.در کنار استخر ایستادند.

شارغاپو همکلاسی روز های دبستان خود را دید.دراز.پیکری استخوانی.

از پلکان ساختمانی کهنه پایین می آمد.

شارغاپو گفت: این که مکمول است!

راننده هیس کرد و انگشت شست خود را به دهان گذاشت.

مکمول از دور که می آمد گفت: میهمان ما را آوردی؟

راننده گفت: بله آقا.

مکمول گفت: ازکجا پیدایش کردی؟

راننده گفت: هیچی آقا... من... رانندگی می کردم.از آینه ی بغل دیدم یکی میله ی بالایی ماشین را گرفته است.

مکمول آن ها را به پشت ساختمان برد.رو به جایی که دیوارش شکسته بود و به بیرون راه داشت.صدا کرد: بیا بیرون.

صدا کرد و آواز خواند:... یک شب بیا در خواب ما...

آوازش را کش داد و به نرمی بغل هایش را گشود و بال کشید.می خواند که پیکری استخوانی و  گوشت ریخته از شکستگی دیوار بیرون آمد.نرم و سبک و دست افشان به آن ها نزدیک شد.

شارغاپو خواست بگریزد.مکمول مچ دست او را گرفت سخت فشرد.صدا کرد.تا راننده دو سیخ بلند آهنی که نوک هایشان کهنه پوش بود  آورد.

یکی از سیخ ها را به دست شارغاپو داد و سر دیگر را به دست پیکر استخوانی گوشت ریخته. آتش افروختند. کنده های مو  و  لیمو  گُر گُر کنان می سوختند.

راننده گوسفند زنده ی پوست کنده را کشان کشان آورد.

مکمول به شارغاپو نشان داد که چگونه گوسفند زنده را چهار دست و پا بر روی دو سیخ می شود نگه داشت.همچنان که او سخن می گفت راننده دست و پای گوسفند را هر یک به جایی از سیخ ها با ریسمان می بست.

هنگامی که کار انجام گرفت چنان بود که گوسفند می خواست خیز بردارد.

شارغاپو نمی دانست چه کند.در ژرفای چشم های پیکر استخوانی گوشت ریخته  کسی را باز شناخت که مکمول با دیدنش خواند یک شب بیا در خواب ما.

 یکی از روز های سال ۱۳۸۰

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 20:41 |  لینک ثابت  

پنجشنبه هفتم دی 1391

کُرزَنگِرو

کُرزَنگِرو*

 

باور نمی کرد این چهار چرخه کوچک سنگینی خودش و بچه را تاب آورد.چرخ ها در راه سنگلاخ پیش می دویدند و به سنگ ها که می خوردند صدا میکردند و او به پایدان فشار می آورد.در جایی که راه کمانه میکرد چرخ ها شتاب میگرفتند و راه به بالا کشیده میشد تا رسیدند به پشته ای که کمانه اش از دور پیدا شد.

«همین جاست ، بابا.»

از چهار چرخه پیاده شدند و از دهانه به بیرو ن رفتند.

«این جا که غار است.»

او ایستاد.گنبدی بالای سر خود دید پر از غرفه های بزرگ و کوچک.بلور های نمک یا سنگ از بالا به پایین چکیده و سنگ شده بود.چشم می گرداند تا چکیده های بلوری شده را بیشتر ببیند.ریخت شان یکسان چه یزرگ و چه کوچک.نرمی انگشت بر آن ها می کشید.این کار آرامش نکرد خم شد پلک چشم را به یکی از آن کشید و گونه هایش را و پیشانی به آن چکیده می ماند و از کودک می خواست که او هم همین کار را بکند.

«بچه که بودم همین کار را با سنگ های خنک می کردم.سنگ ها یکوچک خنک را زبان می زدم.تو هیچ وقت سنگ خنک را زبان زدی؟...کجایی؟»

چشم باز کرد بچه اش را ندید.توی غار چشم گرداند و ایستاد.ناگهان خنده ی کودک از پشت سرش بلند شد.

«کجارفتی؟»

«پشت سرت ایستاده بودم.»

کودک جیب های او را گشت:«چند تا کندی؟»

«دلم نیامد.»

«پس این چیست؟»

تیشه را از جیب شلوار پدر بیرون کشید.

«برو چشم بگذار رو یکی از آ ها.»

«برای چی؟»

بینایی چشم هات بیشتر می شود.»

کودک نزدیک شد به یکی از بلور های چکیده و چشم گذاشت بر آن.هنگامی که بر گشتند مردی را دیدند که در میان شندره هایش لمیده بود.بلند شد.سر اندر پایش زخم زیلی.او خم شد تیشه را از زمین برداشت و دست کودک را گرفت.

مرد گفت:«نمی بایست می آمدید توی غار.»

او گفت:«آمدیم غار را ببینیم.»

مرد شندره پوش به سوی شان آمد:«بگذار توی جیب شما را نگاه کنم.»

او تیشه ای بر سر مرد شندره پوش کوبید.کودک از دهانه غار بیرون دوید.آن جانور باز چنگ انداخت که او را از پای در آورد.او چنان با تیشه بر اندام شندره پوش کوبید که از او چیزی نماند به جز پاره ای گوشت بر زمین.

از غار بیرون رفت که سوار بر چهار چرخه شود بچه اش را بیابد.دید پاره گوشت لا به لای سنگ های جلو غاربه دنبالش می جهد.گمان نمی کرد پاره گوشتی بتواند خودش را به او برساند و به مچ پایش بپیچد. پیچید. کله و چشم ها ی گردی داشت.او سر جانور را کوبید و از تن جدا کرد.

پاره ای راه نرفته،صدای خزیدنش را در پشت سر شنید.ایستاد تا پاره ی گوشت برسد.آن را تکه تکه کرد و دور انداخت و پشت کرد به راهی که از آن آمده بود.ناگهان دید پاره ی گوشت پیشاپیش او بر روی زمین می جهد.

او تیشه را در خاک فرو کرد تا خون جانور پاک شود.پاره گوشت که این جا و آن جا دور از او، گلوله می شد و می جهید،آمد در کنار پایش ماند بی جنبش.خواست با پا له اش کند که گلوله از هم باز شد به سر تا پای او پیچید.سنگین شد،خواست پا بردارد نتوانست.با تیشه آن را تکه تکه از خود جدا کرد و دور انداخت.دمی نگذشت که پاره های تن خود را دید که با پاره های تن آن جانور یکی شده به سویش می آید.ایستاد ببیند آن پاره گوشت چه می کند،و پیچیدنش را   ازپای تا گردن خود تماشا کرد.دوباره دست به کار شد وهر بار با تکه کردن آن پاره های بیشتری از اندام خود را می دید که با تیشه از تن جدا میشود.زانو های خود را برید.دست چپ خود را بر روی زمین دید.دل و روده ی خود را پراکنده بر روی زمین دید.با دست راست تیشه را فرود آورد بر گردن خود.خون روی مژه هایش دلمه بسته بود.پلک ها را باز و بسته کرد.سر و گردن خود را دید که توی چاله ای نشسته است.

آن پاره ی گوشت با هرجهشی که می کرد تکه های گوشت را که بر زمین افتاده بود،به خود می کشید.باز هم به سویش آمدو به گردنش پیچید.سر  گردنش سنگین شد.چشم هایش سیاهی رفت.چشم باز کرد.یک سر و گردن چسبیده به گردن خود دید و دنباله اندام آن جانور که می خزید توی چاله چوله ای همان نزدیکی،و تیشه که دور از او در کنار بوته خارری افتاده بود.

 

                                                                                                   بهمن 1383

 

*کُرزَنگِرو: جانوری افسانه ای است ...این نوشته افسانه نیست اگر چه نامی افسانه ای به آن داده شده

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 20:52 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391

دیدار

کاری از حسین برمایون

 

 

 

 

به یاد شایان حامدی

                                  

حالا بعد از سال ها دوري از شهر زادگاهش به هر چيز آشنا ، مات و سرد نگاه  مي‌كرد و آن شور و شوق اوليه جايش را به بهت و ناباوري داده بود.دو طرف جاده‌ي ورودي شهر ، توي دشت بي انتها تانك هاي سوخته كنار دكل هاي ديده باني فرو ريخته ، و لوله‌ي توپ هاي ضد هوائي كه رو به ماه نشانه رفته بودنند  به چشم مي خوردند و جاده كه پيج مي خورد انگار اشباح سرگردان ،  به اتوبوس نزديك و دور مي‌شدند و خانه هاي روستائي كپري با كوچه هاي تنگ و باريك لا به لاي نخل هاي بلند سوخته‌ توسري خورده و حقير بودند. با خودش فكر كرد يعني اين همه چيزي بود كه سال‌ها آرزوي ديدنش را داشتم. لندن لندن كوچيكه هيچ وقت آفتاب در امپراتوري بريتانيا غروب نمي‌كند راست مي‌گفتند آفتاب هيچ وقت تو آبادان لندن كوچيكه آفتاب امپراتوري  تخم انگليسي هاي معصيت كار  راستي لندن هم بعد از جنگ اينقدر درب و داغان شده بود                                                                                             

حالا هوس سيگار كرد اما ديد تا بخواهد از جيبش پاكت سيگار را دربياورد بايد مسافر كنار دسيتش را بيدار مي كرد كه صداي خروپف اش همه جا را پر كرده بود.ديد بايد از خيرش بگذرد و گذشت.

                                                                                  

  اتوبوس كه روي پل ورودي شهر رسيد از پشت پرده‌ي پنجره‌ ديد آب‌‌ گل آلود با جريان تندش به پايه‌هاي لرزان پل  مي‌خورد و تو پائين دست رودخانه سيلاب داشت تخته پاره‌ي لنج هاي به گل نشسته را با خود به طرف خليج مي برد. اتوبوس كه روي دست‌اندازهاي پل به تكان تكان خوردن افتاد ترسيد فرمان از دست راننده جدا شود و از آن بالا به داخل رودخانه بهمنشير سقوط كند.

جنازه   ج ن ازه تو آبه

   دست به اش نزن قايق چپ مي شود

شايد زنده باشد

دشمنه سرباز دشمنه

 اما اين كه صورتش تو آبه... از كجا مي داني كه ...

خفه شو مگر نمي بيني كه باد كرده

 

 به پشتي صندلي جلو چنگ انداخت و تا بهتر نفس بكشد آرام آرام شانه اش را از زير سر سنگين مسافر بغل دستي اش بيرون كشيد.با خودش فكر كرد چند سال از آن ماجرا گذشته است.هيجده سال نوزده سال.صورتش را ماهي‌ها خورده بودنند حتما  . احساس كرد عرق روي صورت و پشت لبش را خيس كرده است.  از روي پل ورودي شهر كه گذشتند نفسي به راحتي كشيد و از پشت شيشه‌ي پنجره شعله‌هاي دكل‌هاي بلند پالايشگاه را ديد كه آن دورها و از ميان مه رو به آسمان تنوره مي‌كشيدند. .ديد اگر باد بود شعله‌ي دكل‌ ها رو به شهر تنوره مي‌كشيد نه انگار كه بخواهد همه چيز را به يك هوف به اتش بكشد.اما كتكراكر كمي آنطرف ‌تر با نور خيره‌كننده‌اش انگار پرنده اي با بال هاي گشوده از آن بالا همچون فرشته‌اي نگهبان به شهر نگاه مي كرد.خوب در يادش مانده بود كه زمان جنگ اسمش را گذاشته بودند ققنوس.خب شايد  تمثيلي از وضعيت خودشان بود ،يك گروه پسر و دختر جوان داوطلبي كه توي حلقه‌ي آتشي كه هر دم شهر را به كام خود مي‌كشيد عاطل و باطل مانده بودند و از سر ناچاري و به خاطر  روحيه دادن به خود سرود مقاومت و جاودانگي مي‌خواندند.سرود دلخواه اشان انترناسيونال بود كه نم اشك را به چشمشان مي‌اورد:                                                                                         

 . برخيز اي داغ لعنت خورده ...                                                        

و صداها كه اوج مي‌گرفت موهاي تنشان سيخ مي‌شد و دست‌ ها را به هم گره مي كردند

:روز قحطي جدال... پارچه‌نوشته‌اي هم بالاي گودال جانپناه علم كرده بودند  كه با  شتاب و خطي كج و معوج روي آن نوشته بود چادر امدادي. بله سوسن بود كه يك شب وقتي همه ي شهر تو سكوت غمزده ا‌ي فرورفته بود از توي جانپناه  بيرون آمده بود و با اشاره ي دست به آن دورها گفته بود: آنجا را نگاه كنيد...چه باشكوه.كي مي داند چيه؟ غلام تو ... غلام با آن چهره ي كودكانه ي بشاش اما آفتاب سوخته وتكيده از سگ دو زدن تو كوچه و خيابان‌هاي نيمه ويران سرش را بالا گرفت و به پالايشگاه كه داشت تو آتش مي سوخت نگاه كرد و گفت:آهان پدرم آنجا كار مي كرد...مي گفت عظمت پالايشگاه به همينه...چي بود اسمش...كت ...كتكرا...

پريده بود تو حرف غلام و گفته بود:كتكراكر...بعد رو به سوسن پرسيده بود : حالاچرا از غلام مي پرسي؟...اتويوس كه به ورودي شهر رسيد هوا دم داشت    و مه همه جا را پوشانده بود و آسمان هنوز تاريك روشن بود.نفس كه كشيد  احساس كرد گاز بدبوي آمونياك تمام ريه هايش را پركرد. خب  تو اين شهر آدم‌هاي بومي از كودكي با بوي نفت و گاز بزرگ مي‌شوند. يك اعتياد همگاني پنهان.يك مشت افيوني دم از مردم و عدالت ...  يادش آمد كه  يك بار سعي كرده بود زنش را با  زادگاهش و مردمي كه در ميان آنها بزرگ شده بود آشنا كند و چيزي بهتر از شعري كه زمان جنگ ورد  زبانش بود به يادش نمانده بود .چشم هايش را بسته بود و با صداي بغض كرده خوانده بود : اينچنين با خروش و خشمش ـ شهربامدادان بپاي مي‌خيزد.خوشه‌هاي كبود آتش و دود ـ روي شهر برهنه مي‌ريزد.                                                    

زن لهستاني اش كه اشك توي چشم‌ هايش  حلقه بسته بود خيره  به‌اش زل زده بود و گفته بود: بس كن شجاع. من اصلا احساس خوبي از  شعرهاي سرخ ندارم.                                                                       

   

  خيلي زود فهميده بود كه كلمات،ضرباهنگ و  معني نهفته در شعر چقدر در گفتار حماسي و پرطمطراق او بي‌روح و حتا غيرقابل فهم از كار درمي‌ آيد و آن وقت دست برداشته بود.حالا فكري بود كه آيا خودش قادر بود كه پس از اين همه سال دوري از زادگاهش، احساسش را به شهر و اين مردم به  زبان شعري سهل و ممتنع بيان كند.البته كه فرصت زيادي نداشت تا به هر گوشه ي شهر سركشي كند و خاطرات روزهاي خوش و تلخ جوانيش را زنده كند( ـ به اش  گفته بودند كه كارهاي اداري درخواست گذرنامه چند ساعته انجام مي‌شودـ واو را فرستاده بودند تا ازمحل تولدش گذرنامه بگيرد؟ بله درستش توفيق اجباري بود ) اماحالا كافي بود كه فقط خودش را از هر قيدوبند پيش ساخته ي ذهني رها كند و بگذارد محيط زادگاهش بي هيچ واسطه‌اي تاثير خودش را روي او بگذارد تا مگر دوباره شور و شوق نهفته ي شعر در وجودش جوانه بزند.درست برخلاف شعرهاي كتابي كه پيش از جنگ چاپ كرده بود و حالا هيچ كدام از آنها را به خاطر نداشت. وقتي خواهرش چند روز پيش  نسخه اي از آن كتاب را به‌اش نشان داده بود عرق سردي روي تنش نشسته بود. خط كج و معوج خودش را در صفحه ي اول كتاب شناخته بود ، با تقديم‌نامچه‌اي كنايي و اميدوارنه كه عشق آرماني را از هر عشق فردي والاتر دانسته بود.:به زهره عزيز تقديم شد. با اميد به اين كه در گذر زندگي عشق زودگذر و فاني را جايگزين زندگي جاودانه و عشق به همنوعان رنج كشيده‌ي خود نسازد.شجاع پنج -پنج پنجاه و هشت.ديد همه ي شعرها رنگ كار و خون و حماسه داشت،عشق هم اگر بود به مردم بود و زحمتكشان و ... بود. آه چه ساده لوحي كودكانه‌اي.

اما باز جاي شكرش باقي بود كه آن حرفها هيچ تاثيري روي خواهرش نگذاشته بود و او راه خودش را تو زندگي رفته بود. خواهرش گفته بود: حالا كه به خودم نگاه مي كنم با اين شوهر تن لش و عنين ـ راستش را بخواهي پشيمانم كه چرابه حرف هاي تو گوش نكردم و خودم را لااقل وقف ... گفته بود:دست بردار زهره ... فايده‌ي اين حرف ها چيه؟

                                                                                        

حالا توي آن توقفگاه مه گرفته و تاريك و روشن   ريه‌هايش انگار در طلب سيگار داشت به‌اش فشار مي‌آورد اما  راننده‌ي تاكسي حتا فرصت فكر كردن هم به اش نداد و كيفش را از دستش درآورد و از لا‌به لاي مسافرهاي خواب‌آلود پيشاپيش به طرف تاكسي رفت. همان طور سيگار به لب رفت روي صندلي عقب ولو شد به اميد آن كه راننده سيگارش را روشن كند. اما  راننده ظاهرا هيچ نشاني از سيگاري بودن نداشت.روي داشبورد جلو از سيگار  و كبريت خبري نبود. شايد به مرور عادت سيگار كشيدن توي تاكسي نيز مثل خيلي چيزهاي ديگر عوض شده بود.همان طور كه راه ورودي شهر عوض شده بود، پل پيش‌ساخته‌ي نظامي  روي رودخانه كه با اتوبوس پشت سر گذاشته بودند و حالا هم جاده ي شني كنار شط كه به موازات جاده ي قديمي ساخته شده بود هيچ كدام قبل از جنگ وجود نداشتند.بله جنگ به سرعت پيش آمده بود و روي  همه‌ي دوران شاد كودكي و بعد بلوغ جواني و عشق‌هاي زود گذر و پياپيش را پوشانده بود،آري  جنگ و  بمباران شهر و آوارگي مردمي كه به سختي جاكن شده بودند، همه‌ي اين خاطرات در ذهنش آنقدر فشرده شده بود كه انگار از يك خواب كوتاه پر از كابوس پريده باشد.                                                                        

از توي آئينه جلويي به راننده‌‌ي خواب آلود نگاه كرد و داد زد:داري من را كجا مي بري؟                               

 راننده همان طور كه سرش به گرفتن موج راديو گرم بود گفت:از كجا بدانم من؟ شما مسافري ...واسه‌ي من فرقي ندارد كه؟  وقتي به خودش آمد و رديف خانه‌هاي كپري آن طرف رودخانه را ديد كه هنوز زير نور چراغ نفتي سو سو مي زدند خيالش راحت شد . تا خودش را آرام نشان بدهد پرسيد: اما  آن پل روي رودخانه... و  اين جاده  ... اين چيزها نبود آن وقت‌ ها؟درست مي گويم؟

  : نمي دانم آقا... من كه تو جنگ اينجا نبودم ...فقط شنيدم ، كه عراقي‌ها تا همين دور و بر رسيده بودند. راست و دروغش گردن خودشان،  نشنيديد شما؟                                                                         

  خودش ديده بود  كه عراقي‌ها تا اين طرف شط هم آمده بودند.شهر تو محاصره و زير بمباران سنگين توپخانه‌ي دشمن بود كه با يك كوله پشتي  پياده راه افتاده بود تو جاده ي خارج شهر و دمدماي غروب به روستائي رسيده بود كه لنج‌ي آماده ي سفر كم كم داشت از ساحل جدا مي‌شد.آن روزها شهر در آستانه ي سقوط بود و فقط از راه آبي مي‌توانست از شهر بيرون برود اما ترجيح داده بود به دوست هايش كه چادرهاي امدادي را توي كوچه و خيابان به حال خود رها كرده بودند و به خانه‌هاي امن پناه برده بودند خبري ندهد تا فرارش را در هاله‌اي از رمز و راز بپوشاند. هنوز يادش بود كه  شب از سوز سرما به تاريكي خن لنج پناه برده بود اما صداي پت پت موتور و بوي سرگيجه‌‌آور گازوئيل قابل تحمل نبود.ناخدا لنج را از كنار خور هدايت مي‌كرد تا گرفتار بمب‌افكن‌هاي دشمن نشوند.آخر چوافتاده بود بمب‌افكن‌ها از ماموريت كه بر‌مي‌گردند سرراه مسافرهاي لنج ها و قايق ها را به رگبار مي‌بندند.وقتي آخر شب آب پائين رفته بود ناخدا و جاشوها با چوب‌هاي بلندي كه تو گل وشل فرو مي‌كردند لنج را به طرف آب‌هاي عميق برده بودند تا به گل ننشيند.آن شب  شط تاريك و بي‌انتها بود و لنج انگارسياه مستي  گمشده دور خودش مي‌چرخيد و آن دورها توي خشكي  پالايشگاه داشت تو شعله هاي آتش مي‌سوخت و از آسمان موشك و بمب انگار باران شهاب روي شهر مي‌باريد.اما خوب يادش بود كه  كتكراتر انگار روئين‌تني از لا به لاي شعله ي آتش پالايشگاه پيدا و ناپيدا مي شد.وقتي به ياد آن روز مي‌افتاد نمي توانست حسرت نخورد كه  كاش لااقل به سوسن خبر داده بود اما مطمئن نبود كه او با اين ترك نابه‌هنگام­ـ و بي هشدار به ديگران ـ موافق باشد.  آن شب تا دوباره آب شط مد بشود و لنج راه بيفتد رفته بود تو اتاقك چوبي كنار ناخدا نشسته بود.ناخدا با آن چشم هاي درشت سياه نگران قي گرفته يك دست به فرمان داشت و با دست ديگر قلياني شيشه اي را گرفته بود و با هر دمي كه مي گرفت عروسك‌ هاي چوبي از لابه‌لاي انبوه دود پيدا و ناپيدا مي شدند و به هم مي‌خوردند و روي سطح آب مي‌امدند.گفته بود:زاير خوب سرگرمي راه انداختي ها.                                       

ناخدا گفته بود:هابله.. اين جوري شرط بندي مي كنند جاشوها.بلكه وقت‌كشي كنند. يكيش سربازه يكيش نامزدش.مانده به اين كه ميل داشته باشي زنك روسوار بشود يا سربازه.خب كي بدش مي‌ايد رو سوار بشود.بيا بكش تفريحه.

ني را به لب گرفته بود و با چند پك عميق دود را تو فرستاده بود اما عروسك سربازي  كه انتخاب كرده بود زير نامزدش مانده بود و شرط را به ناخدا باخته بود.ناخدا گفته بود:بلكه هم بد نباشد آدم به ماديون سواري بدهد.جخ اين طوري شايد حال خوش بيشتري داشته باشد.البت كه طبيعت مرد با مرد توفير دارد.              

 هنوز خوب يادش مانده بود كه وقتي صبح زود با صداي مرغ هاي ماهي خوار  از خواب پريده بود هوا روشن شده بود و شعاعي از نور آفتاب درون خن را نيمه روشن كرده بود و بعد  ديده بود كه لا به لاي جنازه هايي خوابيده بود كه به جاي كفن توي پتوهاي چهارخانه پوشيده شده بودند و ان وقت فهميد كه تمام شب سرش را روي سينه‌ي جنازه ي دختري  گذاشته بود كه خيس خون بود و و تنش بوي روغن بچه‌كوسه ها را مي‌داد  . پس از اين همه سال هنوز  بوي جنازه زير دماغش بود و هميشه آن را با خودش به اين طرف و آن طرف برده بود.بيشتر توي رختخواب بود كه بوي جنازه زير دماغش مي‌زد. اين اواخر كنار زنش بو را شديدتر احساس مي كرد. يك جورهاي بوي ناي بدن يا استفراغ بود كه با بوي باروت و مد شط درهم شده بود.شايد جنازه، جنازه‌ي دختري نوبالغ بود كه هنوز دوره اش تمام نشده بود و حالا كه داشت به آن روزها فكر مي‌كرد دوباره احساس ‌كرد آن بو زير دماغش زد.

يك لحظه صداي خودش را شنيد كه توي اتاقك تاكسي پيچيد:.آقاي راننده لطفا... حالم حالم خوب نيست...

 راننده صداي راديو را كم كرد و همان طور تو جاده ي خاكي راند و كمي جلوتر نگه داشت.بعد از توي آئينه جلو نگاهش كرد وگفت:چي‌شده؟. مسموم شديد؟

 :نه.نفسم ...نفسم بالا...نمي آيد.                                                            

 : آسم داريد شايد؟                                                                                       

 

 :نه. نمي دانم... حساسيته شايد.                                                            

 :.غريبه ها به بوي گاز پالايشگاه عادت ندارند. چطوره آبي به سروصورتتان بزنيد؟

    گفت: مي خواهم پياده بشوم..نزديك بيست ساعت توي اتوبوس بودم.بايد يك گوشه‌اي پيدا كنم خودم را سبك كنم.

راننده كه حالا نيم تنه برگشته بود و داشت تقلا مي‌كرد چراغ سقفي را روشن كند تا اتاقك از تاريكي بيرون بيايد گفت:ها په بگو تنگم گرفته ولك.وبه خنده كه افتاد صدايش خش دار شد: بپا يك وقت روي مين پا نگذاري‌ ها.

 نفهميد راننده به اش هشدار داده بود يا فقط خواسته بود يك شوخي ساده بكند. زياد از ماشين فاصله نگرفت و  رفت كنار درخت نخلي ايستاد و همان طور كه داشت خودش را سبك مي كرد با ترس و لرز به دوروبرش نگاه انداخت. جاده ي شني باريك انگار ماري صحرائي از كناره ي شط و از ميان نخلستان پيچ و واپيچ خورده بود و كمي جلوتر در لابه لاي انبوه درختان سوخته و بي بار گم مي شد و هيچ نشاني از يك جاده ي واقعي نداشت و صداي امواج رودخانه كه به سيل بند ها مي خورد و سايه ي نخل‌هاي كوتاه و بلند كه روي جاده افتاده بود نقش هاي درهم برهمي ساخته بود كه درست و حسابي وهم‌آور بود. شايد هيچ چيز در دنياي كودكيش، كه تا به ياد مي‌اورد نزديك نخلستان ها زندگي مي كردنند، به اندازه ي شط گل‌الود و نخلستان هميشه سبز او را چنان دچار حالت دو‌گانه ي جذبه و سرخوشي و وهم و ترس نمي‌كرد.بله.از سرخوشي روزهاي بلند و طولاني تابستان گرم و تفت زده ي مناطق استوائي كه از زمين بخار بلند مي شد و سقف كوتاه آسمان كه هميشه مه گرفته بود هيچ چيز بالاتر نبود كه با تن هاي داغ و تب زده ساعت ها به آب مي‌زدنند،و آن گاه با رنگ باختگي خورشيد كه انگار توپي آتشين كم‌كم پشت نحلستان پائين    مي رفت و بعد انگار حفره اي در شط آن را به داخل مي كشيد،تمام مي‌شد.تو راه برگشتن بود كهوقتي از قافله‌ي بچه ها عقب مي‌افتاد وهم و وحشت به سراغش  مي آمد.ترس از عبور از روي نخل هاي كه به جاي پل روي نهرها مي گذاشتند و توي تاريكي قادر نبود از روي آن بگذرد و ناچار    مي شد سينه خيز و بي‌نگاه به جريان تند مد آب كه تا زاويش مي رسيد،خود را به آن طرف برساند،و بدبختي آن كه آن پل هاي درختي كم هم نبود.وقتي نرمه بادي تو درختها مي افتاد و صداي خش خش سايش سرشاخه ها بلند مي شد بهتر بود كه با خودت حرف بزني تا صداي سگ هاي ولگرد را نشنوي.اما هيچ چيز ترسناك تر از گذشتن از كنار گورستان متروكه اي نبود كه ديوار كاهگليش خراب شده بود و نگهباني يك چشم و خميده روي عصا بالاي سنگ قبري انگار مجسمه اي سنگي به درودست خيره بود...                                                                                        

      وقتي برگشت روي صندليش نشست ديد راننده لامپ سوخته‌ي سقفي را جلوي داشبورد گذاشته بود و حالا صداي خش‌خش گوشخراش راديو اتاقك را پر كرده بود.                                                                                       

 هنوز سيگار خاموش لهيده را لاي انگشت‌ها نگه‌داشته بود. وقتي ماشين از جا كنده شد و كمي بعد از لا به لاي نخلستان گذشتند و توي خيابان اصلي پيچيدند ساختمانهاي نيمه ويران  به شتاب از جلو چشمش گذشت.آن خانه‌هاي يكدست قرينه با سقفهاي شيرواني اخرائي‌رنگ وآن  ميدانچه هاي سرسبز با مغازه‌هاي زرق و برق‌دار اطرافش ديگر هيچ نشاني از شادابي وهياهوي گذشته را نداشت.                                                                                      

      ناگهان احساس كرد بايد چيزي بگويد اما راننده ظاهرا هوش و حواسش به صداي خواننده مرد عربي بود كه از لا‌به‌لاي صداي خش‌خش به گوش مي‌رسيد.راننده تا صداي صافي از راديو دربياورد پيچ را به راست و چپ پيچاند اما صدا فرق چنداني نكرد. پرسيد:ببينم آقاي راننده هيچ مي داني چي مي‌خواند؟منظورم اين كه زبانشان را مي‌فهمي ؟                                      

     راننده گفت: داستان فال قهوه به زبان ما.شاعر سرزمين جنگ زده اش را به زني زيبا اما آشفته‌مو تشبيه مي‌كند كه...    شما چي؟ چيزي سر در مي آوريد؟                                                                             

گفت:نه.امايك كسي رامي شناختم كه صداي خوبي داشت وترانه ي موردعلاقه‌اش همين بود. امااين حرف خيلي پيشه... زمان جنگ بود.                                     

آره همان ترانه‌ي مورد علاقه‌ي سوسن بود. داستان فال قهوه( وقتي فنجان وارونه اش را برداشت و نگريست اشك در چشمانش حلقه بست.گفت پسرم در زندگيت زني مي‌بينم با چشمان سياه...و آشفته مو...)

  به ياد شب‌هاي افتاد كه بالاي گودال جانپناهي كه تو باغ ملي كنده بودند دورتادور مي‌نشستند و سيگاري را دست به دست مي‌كردند و بعد هر كسي ترانه‌اي مي‌خواند. ...صداي نرم و مخملي سوسن صداي ديگران را از سكه انداخته بود،كلاس آواز رفته بود و پيش از انقلاب تو راديو چند باري ترانه‌هاي معروف روز را بازخواني كرده بود.بعد با بورسيه‌ي كه شركت نفت به فرزندان كاركنان خود مي‌داد به انگليس رفته بود كه موسيقي بخواند اما حاصل اقامت يازده ماه‌اش در شهر منچستر فقط شركت در تظاهرات و ميتينگ‌هاي دانشجويان ناراضي و انقلابي كنفدراسيون بود.يكماه قبل از پيروزي انقلاب همراه با خيل دانشجويان به شهر خودش برگشته بود تا به عنوان پيشقراولان زحمتكشان به رسالت تاريخي خود عمل كنند.،با كوله‌پشتي كه بجز  لباس‌هاي شخصي پر بود از جزوه‌هاي ريزچاپ كه قرار بود با به كار بستن آنها دنيا را به كام زحمتكشان كنند.(طبقه‌ي كارگر چيزي به غير از زنجيرهاي دست و پاهايش ندارد كه... )                                                                        

   حالا  انگار هاله‌اي از دود و مه چهره‌ي سوسن را پوشانده بود كه نمي‌توانست خوب او را به ياد بياورد اما موهاي پرچين و شكن طلائي‌اش حتا تو غبار و خاك و دود تلالوئي داشت كه چشم‌ها را خيره مي‌كرد.از بخت بد توي آن بي‌آبي و خاك و دود جنگ مراقبت از موي بلند دشوار بود.درست يكماه از جنگ گذشته بود كه توي چادر امدادي با قيچي خودش را از شر موها راحت كرد. وقتي از چادر امدادي بيرون آمده بود داد زده بود: رفقا موهايم را رزا لوگزامبورگي زدم.به‌ام مي‌ايد؟ يكي از دخترها گفته بود:پرولتريزه شدي حالا. همان شب خبردار شدند كه نيروهاي عراقي از رودخانه گذشته اند و شهر را نعلي شكل محاصره كرده اند. سوسن با آن شلوار خاكي رنگ و پيراهن چيني و موهاي كوتاه رزا لكزامبورگي توي خاك و گل جانپناه از ترس و فشار عصبي به گوشه‌اي خيره شده  و دهانش انگار دهان نوزادي شيرخواره باز مانده بود.خب خودش هم حسابي ترسيده بود اما بالاخره او مسئول آن پنج شش نفر ( ـ آن پسري كه تركش خمپاره كلكش را كند اسمش چي بود؟ـ) دختر و پسري بود كه چادر امدادي به پا كرده بودند تا به زخمي ها ، پيرمردها و پيرزن هاي كه جاكن نشده بودند،و...كمك كنند و احيانا در مقابل دشمن سلاح بردارند و از شهر دفاع كنند اما خيلي زود شهر كم كم به قرق نظامي ها درآمد بود و حالا به آن ها هم به  چشم دشمن نگاه مي كردند.                                                                  

گفته بود:دوستان آماده بشويم تا  همگي سرود انترناسيونال را يكصدا بخوانيم.رفيق سوسن شروع كن به خواندن تا  ... نخوانده بود. گفته بود: يادم نيست.اصلا فايده اش چيه اين حرف‌ها؟فقط كارمان شده شعر و سرودخواني ... نه. من نمي‌خواهم اسير  دست كسي بشوم.يكي به من مي‌گويد چرا ما بايد گوشت دم توپ بشويم؟                                                                   

:اما اينجا شهر پرولتاريا و مقاومته... سقوط كردني نيست.نه رفيق نبايد روحيه و اميدمان را از دست بدهيم.حالا بيا به  خاطر ...به خاطر آبروي خودمان يك كاري بكنيم.مهم فقط اين كه صدايمان را بشنوند.حالا  هرچي دوست داري بخوان.  ...همان ترانه‌اي كه پسره مجبوره براي نجات عشقش ... چي بود اسمش ؟ فال قهوه؟ آره همان را بخوان .دهان كوچك و لب‌هاي قلوه اي سوسن كه باز و بسته ميشود بغض راه گلويش را مي بندد...بعد ناگهان صدايش تو هجوم جيغ و فرياد و موج انفجار گم مي‌شود.نمي‌شنود

 شنيد راننده مي گويد:كجا مي‌روي آقا؟هتل يا...

گفت:آره...نه. عجله‌ي ندارم..هنوز جائي باز نشده كه.

:ميل خودته.من كرايه‌ام را ساعتي مي‌گيرم.لحن حرف زدنش خشك و جدي بود و هيچ نشاني از خونگرمي و صميميت بومي نداشت.بيشتر لحن ضديت با آدم هاي غريبه‌اي را داشت كه به حريم زندگي‌ خصوصي‌اش وارد شده باشند.تا به راننده نشان بدهد كه چندان هم غريبه نيست پرسيد:ببينم راستي هنوز مردم شهر با صداي فيدوس شركت نفت از خواب بلند مي‌شوند؟آخر خيابان‌ها خيلي سوت و كوره؟ راننده از توي آئينه جلو با چشم هاي پف‌كرده و رگزده نگاهي به‌اش انداخت وگفت:اي بابا فيدوس كجا بود ديگر.هنوز داشت دهن دره مي‌كرد و معلوم بود به انتظار مسافر تمام شب را توي ماشين چرت زده.وقتي با كف دست راستش خيسي چشم هايش را گرفت گفت:از من مي‌شنوي دنبال اين حرف‌ها نباش ديگر.فيدوس؟

:‌آره خب. منظورم قبل از جنگه. آن روزها صداي فيدوس بود كه كارگرهاي شركت نفت را با دوچرخه هاشان ـ و ظرف غذاي كه از فرمان آويزان بودـ به خيابان ها مي‌كشاند. خيلي ديدني بود؟  به آن ظرف‌ها چي مي‌گفتند خدايا ؟آره سپرتاس.به‌اش مي‌گفتند سپرتاس.خدايا چه اسمي.

وقتي  راننده سرتكان داد و هيچ نگفت فهميد لحن حرف زدنش طوري بود كه انگار گردشگري خوابزده و سمج مي‌خواهد به ازاي پولي اندك راهنماي محلي را بي وقت به حرف وادار كند تا از تنهائي دربيايد.حتما هم اين طور آدم‌ها كنجكاويشان را لاي زرورقي رنگي مي‌ پوشانند تا نشان بدهند كه احساسشان تصنعي نيست.اما او كه گردشگري غريبه و سمج نبود كه دستش رو شده باشد. خب درست بود كه بعد از سال‌ ها و آن هم فقط به طور اتفاقي و يكروزه به انجا برگشته بود اما هيچ  خودش را به خاطر اين تاخير طولاني مدت ملامت نمي‌كرد.البته انتظار رفتاري گرم و صميمي از كسي نداشت همان طور كه آن روز كذائي انتظار نداشت مثل يك سرباز دشمن به‌اش نگاه كنند واز شهر خودش فراريش بدهند.آن هم وقتي كه تو شهر مانده باشي تا دوشادوش ديگران از شهر دفاع كني.بعد از اين همه سال خيلي  خوب يادش بود كه فقط درخت بيعار جلو خانه مانع شده بود تا نارنجك توي حياط بيفتد. تو روشنائي صبح ديده بود كه در آهني دولنگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ي خانه جا به جا از تركش نارنجك دستي سوراخ سوراخ شده بود.بله.آن شب  فقط يك شاخه ي درخت بيعار از مرگي مبهم نجاتش داده بود.خب شايد گور به گور مي‌شد و جنازه اش هم هيچ وقت پيدا نمي‌شد.وقتي به ياد جنازه هاي باد كرده ي سربازهاي عراقي افتاد كه عين لاك پشت روي آب شط شناور بودند و از كنار لنج به طرف پائين دست رودخانه كشيده مي شدند به سختي نفس كشيد و شيشه‌ي پنجره‌ي طرف راستش را پائين كشيد.گفت:هوا بدجوري دم كرده.انتظار جوابي نداشت و فقط مي‌خواست حرفي زده باشد. نفسي عميق كشيد و باز ريه‌هايش را از هواي آلوده به بوي گاز پر كرد: يعني هنوز اول صبحه.               

راننده گفت: كجايش را ديديد آقا . سرظهر كه اصلا نمي‌شود نفس كشيد از گرما.جخ شانس بياوريد برق داشته باشيم. جواب نمي دهد كولر هم تازه .اما خب شما كه انگار مسافر هستيد.                                                                                 

: درسته. غروب برمي‌گردم.                                                                         

:پس فرار مي‌كنيد زود ؟                                                                            

:فرار چرا ؟ كاري ـ و جائي ـ ندارم كه بمانم.                                                     

:همين ديگر. خيلي‌ها اينطوري هستند. مي‌آيند و زود برمي‌گردند. مي‌آيند دنبال خاطرات ...اما تحمل يكي دو روز بيشتر را ندارند. دوباره دهن دره مي‌كند و با  كف دست خيسي چشمهايش را پاك مي‌كند و مي‌‌گويد: خب آدم عاقل هم برنمي گردد اينجا زندگي كند.                                                               

  به خاطر مه غليظي كه  شعاع ديد را كم كرده بود و چاله هاي كه يادگار انفجار توپ‌ هاي دوربرد دوران جنگ بود سرعت كمي داشتند و بيشتر از ده بيست كيلومتر حركت نمي كردند. وقتي به ميداني كه پر از دست انداز بود رسيدند راننده سرعت را كم كرد و زيگزاگي چاله‌ها را دور زد و بعد توي  خياباني پيچيد كه از كنار ديوار پليتي پالايشگاه مي گذشت. گفت: شايد  هم يك جاي بهتري پيدا كرديد .  درست مي گويم؟                                                                                                                              

:بهتر كه چه عرض كنم اما خب آدم ريشه مي دواند تو هر خاكي. وقتي زهر خند راننده را توي آئينه ديد از فروتني بزرگمنشانه‌ي خودش شرمنده شد اما حرفي بود كه زده بود و كاريش نمي شد كرد. 

   راننده گفت:از جاده‌ي پشتي پالايشگاه مي‌روم. ـ اگر ايرادي نداره ـ آخر خيابانهايش كمتر چاله وچوله دارد.

دو طرف خيابان  خانه ها يكدست و قرينه ي يكديگر بودند، با نماي آجرلندني و سرستون هاي كاشي فيروزه‌ اي و حياط پشتي و درختهاي كنار و نخل تزئيني و پيچك هاي كه از ديوار شمشادي باغها بالا زده بودند و ظهرها سايه      مي انداختند روي تاب‌هاي دونفره‌ي رنگ شده و راه باريكه اي آسفالتي كه رو به ميدانچه ها در مي آمد كه دورتادورش مغازه هاي بود كه از داخل آنها بوي قهوه و آدامس بادكنكي نعناعي بيرون مي‌زد و همان دوروبر ايستگاه كارگران شركت نفتي بود كه با لباس كار يكدست سورمه اي و كلاه هاي ايمني سربي رنگ پا به پا مي كردند تا سرويس از راه برسد و حالا همين چيزها بود كه انگار پيچك هاي خودرو دورتادور  پالايشگاه ريشه دوانده بودند.بله او هم ريشه دوانده بود. مادرش درست گفته بود كه آدم هم مثل گياه تو خاك تازه ريشه مي دواند.                                  

خب بهتر از حرف مادرش چه حرفي داشت بزند.گياهي بود كه جاي دورتري از زمين خودش به خاك نشسته بود اما تو هر خاك تازه اي ـ هرچند بكر ـ ريشه دواندن به آن راحتي و آساني نيست كه ( با عبارت ـ خوش به سعادتت كه رفتي) غبطه و حسادت ديگران را برانگيزد.آخرچه كسي از زندگي سراسر آوره‌گي و رنج و مشقت يك بيگانه ي مشكوك و بي هويت در اين شهر و آن شهر كشورهاي سردسير قطبي خبر داشت؟حالا البته ديگر غريبه نبود و به قول مادرش  ريشه دوانده بود.اما خب ريشه اصليش تو خاك اين شهر به بار نشسته بود و ناخواسته از خاك خودش بيرون كشيده شده بود.                                                                   

اما حالا بعد از  اين همه سال توي اين صبحگاه مه گرفته كه دوباره داشت  همان خيابان ها و كوچه و پسكوچه هاي و خانه هاي قرينه‌ي نيمه ويران را به چشم مي ديد احساس تلخكامي و نااميدي مي كرد.خوب يادش بود كه توي يكي از همين خانه هاي سازماني بود كه شبي ناگهان از ترس گلوله‌باران دشمن به رعشه افتاده بود و انگار كودكي وحشتزده از تاريكي به آغوش سوسن پناه برده بود و  به دنبال آن كشف لذت جنسي را نصفه و نيمه تجربه كرده بود.حتما به قول روانشناس ها شرطي شده بود كه هنوز توي شب‌هاي سرد قطبي از صداي رعد و برق به رعشه مي‌افتد و تا به آغوش زنش پناه نمي برد آرام نمي‌گرفت.بعد از اين همه سال هنوز وقتي به آستانه ي لذت كامل مي رسيد انگار سياهچاله اي او را در خود مي‌كشيد كه خيس عرق و وحشتزده از جايش ميپريد.مشكل، مشكل خودش بود و زنش از اين بابت گله‌اي نداشت.به هر حال مردي قوي‌بنيه‌ و ظاهرا در صحت كامل جسمي بود و هنوز شور و عطش مردهاي مناطق گرمسيري را داشت اما زنش هم اين اواخر ديگر آن آدم هميشگي نبود و عطش سيرناپذيرش را از دست داده بود.شايد ايراد از آن گلوله ي چربي سفتي بود  كه كم كم داشت زير سينه‌اش رشد مي‌كرد و حسابي ذهنش را مشغول كرده بود.فكر كرد  اگر ان گلوله ي چربي به مرور به غده ي بدخيم سرطاني تبديل مي شد چه كاري از دستش برمي آمد؟ لابد با برداشتن سينه ها ـ وموهاي ريخته زير معالجه ي شيمي درماني ـ كم كم زنش هم  مانند او از خير رابطه ي زناشوئي مي‌گذشت.لحظه اي در خيال زنش را ديد كه با لباس يكدست سفيد و موهاي كوتاه كنار شومينه نشسته بود و داشت بافتني مي بافت تا بچه هاي  جنگزده ي افغاني زمستان بي شال و كلاه نمانند.

  حالا از خير كشيدن سيگار گذشت و ان را از روي لبش برداشت و از پنجره بيرون انداخت.وقتي راننده از توي آئينه جلو نگاهش كرد و زير لب چيزي گفت كه نشنيد.گفت:نشنيدم چي گفتيد؟ اشتياق حرف زدن پيدا كرده بود اما راننده فقط سرتكان داد.                                                                             

گفت:سيگار مي‌كشيد؟                                                                   

راننده گفت:نه.شما راحت باشيد.كبريت نداشت و مطمئن نبود كه راننده هم داشته باشد.گفت:من يك چند وقتي تو اين خانه هاي شركتي زندگي كردم.اما از يكي چيزي سردرنمي آورم.

 ديد بايد به اين مرد نشان مي داد كه ريشه‌ي كنجكاويش مشتركات بومي است كه حالا  شهر زادگاهش داشت كم‌كم  آنها را در او زنده مي‌كرد و نه پرچانگي يك مسافرخوابزده .كيف چرمي‌اش را از روي پاهايش برداشت و بعد خودش را كشاند پشت سر راننده و كمي خم شد و دستش را روي صندلي جلو ستون تنش كرد و از تو آئينه جلو به اش نگاه كرد و گفت: سردرنمي‌اورم ماجراي اين لامپ هاي روشن كه جلو ورودي خانه‌ها آويزانه چيه؟آخر فقط يكي اينجا يكي آنجا؟                                                                                         

:خب يك جور اظهار وجوده. نشانه ي بازگشت به شهر...و اين جور حرف هاست.                              .

:چه شاعرانه.                                                                              

: گمان نمي كنم ترس و وحشت مردم از سارق‌هاي شبانه شاعرانه باشد.

:. من...من منظورم اين بود كه...

راننده پريد تو حرفش و گفت:مي دانم منظورت چي بود. خب شايد از ديد يك مسافر اين چيزهاي پيش  پا افتاده جالب باشد.اما واقعا اين  چيزهاي مسخره شاعرانه  است؟                                                                                    

:خب من واقعا نمي دانم چي بگويم. امازندگي فراز و نشيب زياد دارد و...

:كدام زندگي؟شما يك مسافريد كه فقط  ...

:.اما من هم تو همين شهر بزرگ شدم و ...

: آه.  جدي مي گوئيد  ؟

: منظورتان چيه؟

 :مي‌گويم واقعا اينجا دنيا آمديد؟

:بله.هردو خواهر و برادر اينجا به دنيا آمديم.البته پدر و مادرم مهاجر بودند اما مادرم تا زنده بود خودش را اينجائي مي دانست.

اين حرف و پيراهن سياهي كه به تن داشت و ريش چندروزه اش هم باعث نشد راننده با او ابراز همدردي كند.  حالا تا صميميت و زودآشنائي گمشده‌اش را كه خصيصه ي مردم شهرهاي جنوبي بود به رخ راننده بكشد گفت:همين طرف ها زندگي مي كرديم. احساس مي كرد كه كم كم  گرماي شهر استوائي زادگاهش داشت يخ‌هاي روح و روانش را آب مي‌كرد.

:تا وقتي كه جنگ شروع شد و...

 راننده گفت: تو اين مدت  كمترمسافري ديدم كه كم كم حرف را به روزهاي جنگ نكشد.                                                                                  

تا حرف را عوض كند چسبيد به حرف راننده و گفت: راستش را بخواهيد به شما نمي ايد مسافركش باشيد.                                                               

: اما حالا كه هستم.عيبي دارد؟                                                                    

:اصلا حرف عيب و خوبش نيست. من هم يك وقتي راننده آمبولانس بودم.                                                            

: پس مي‌خواهي بگوئي جنگجو نبودي ؟درسته ؟                                     

: راستش را بخواهيد از بچگي اين دست شكسته و بدجوش خورده هميشه وبال گردنم بوده .

:اما انگار اين توفيق اجباري چندان هم به ضررتان نبوده؟                                                                         

:ديگر حالا چه فرقي مي‌كند.                                                              

و تا حرف را درز بگيرد  كمي جا به جا شد و از پشت شيشه نگاه كرد به پيرمرد‌هاي دشداشه پوش كه سيگار دست‌پيچ مي‌كشيدند و از پشت سر زن‌هاي عرب سيني مسي به سر مي‌رفتند تا كنار خيابان بساط صبحانه‌ي پنير و سرشير را براي كارگرهاي فصلي و مسافرهاي خوابزده‌ي كه اينجا و آنجا پلاس بودند، علم كنند. تا نشان بدهد دوست دارد حرفش را درز بگيرد.گفت: اول وقت مي‌خواهم به اداره شهرباني بروم.گمانم آن وقت‌ها  مركز شهر بود.  

:خوب يادتان مانده هنوز.

: شايد علتش نوستالژي كه ما را...

: علتش چيه؟

:خاطره و اين جور حرف‌ها منظورمه. شايد اگر شماهم سن   وسالتان...مكثي كرد كه علتش شايد فرق وسط سر راننده بود كه حالا زير نور نارنجي تيرك‌هاي كنار خيابان به اندازه ي يك كف دست خالي نشان مي‌داد.گفت:نمي دانم شما چندسال داريد...اما اگر آدمي بوديد كه بعد ازاين همه سال ...

 راننده پريد تو حرفش كه:همين ديگر. شايد به قول شما نوستالژي باعث شد كه اين مردم به هواي گذشته دوباره برگردند به اين خراب آباد.

 خراب آباد. حتما راننده داشت با زباني دو پهلو و كنايه دار به چيزي اشاره مي‌كرد كه او سال‌هاي زيادي بود كه ارتباطش را با آن نوع زبان از دست داده بود.آيا  تفاوت زندگي در محله هاي شركت نفت و محله هاي عادي شهر كه هنوز جابه جا از خانه‌هاي ويران،رد تركشهاي روي ديوارها و بوي گند فاضل آب پر بود توجيه اين اصطلاحي بود كه به يك اندازه از عشق و تنفر آكنده بود؟ خراب‌آباد به عوض آبادان؟ ما تو را ترك نگويم آبادان آبادان...سوسن گفته بود:يعني چه كه شهر را ترك نمي‌كنيم.هر روز يكي دوتا از بچه‌ها تركش مي‌خورند...حالا كه مردم رفته اند و كسي هم به ما اهميت نمي دهد.پس چرا بايد به انتظار مرگ بشينيم؟مگر تو مسئول گروه نيستي...خب يك كاري بكن...                         

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گفت:البته كه من احساسم به اين شهر خيلي با شما فرق مي‌ كند.من فقط به قول شما يك مسافرم.پس طبيعيه كه مجبور نيستم هر روز به گذشته فكر كنم.

 

از توي خيابان اصلي  به يك خيابان فرعي كم عرض پيچيدند و كمي جلوتر به ميدانچه‌اي رسيدند كه وسطش يك دكل بزرگ مخزن اب ذخيره‌ي شهري بود.گفت:تازه دارم خيابان‌ها را به ياد مي‌‌اورم.بچه كه بوديم از اين مخزن‌ها بالا مي‌رفتيم.فكر مي‌كرديم به آسمان مي‌رسد اما حالا خنده‌داره... به نظرم كوچه ها ،خيابان‌ها،خانه‌ها كوچكتر از آن وقت‌ها مي‌رسد.شما هم متوجه شده ايد حتما؟

:من كسي را مي‌شناسم كه برخلاف شما  وقتي به اينجا برگشت همه چيز را بزرگ مي ديد.نمي‌دانم.شايد هم خودش بزرگ شده بود. هفت سال.هفت سال و يك ماه و ده روز..تمام آن  مدت يك جاي خيلي كوچكتر،خيلي كوچك تر از آن چه فكركنيد زندگي كرد..

:آه .پس گرفتار بوده؟

: خب همه به هوشياري شما نبودند كه؟

:از كجا مي دانيد كه من هوشيار بودم؟

: ظاهرا كه دم به تله نداديد.

: شايد من آن شكار مناسبي نبودم كه خيال مي كنيد.رو برگرداند واز روي شانه به بيرون نگاه كرد تا نشان بدهد چيزي نظرش را جلب كرده است.يك دختر بچه كه گاوميشي سياه را با چوب از توي خيابان به طرف پياده‌رو مي راند شايد بهانه ي خوبي بود تا حرف را عوض كند.

:.دارد مي‌بردش لب شط تابش بدهد. تاب را به جاي گردش ناخودآگاه به زبان آورده بود و حالا انگاراز كشف دوباره‌ي لهجه بومي‌اش به هيجان آمده باشد گفت: من هم بدم  نمي آيد يك تاب تو شهر بزنم.

 

راننده انگار حواسش جاي ديگري بود گفت:ديگر هيچ كسي نمي خواهد حرف گذشته را بزند... نيست؟

:من سال‌ ها دور بودم از اينجا.كم كم حتا قيافه‌ي مادرم هم يادم رفته بود.حالا هم كه برگشتم...خب حالا همه ديگر حرف از مدارا و اين جور چيزها مي‌زنند.

:مدارا؟ ها ها...  هفت سال و يك ماه و ده روز.به زبان آسان مي‌آيد.

:آن وقت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها سوءتفاهم هم زياد پيش مي‌آمد.اين محله چي بود اسمش؟

:اسم جديد يا قديمش؟

:فرق كرده؟

:آره.كاش فقط اسم خيابان ها تغيير مي‌كرد.آدمها هم ديگر آن آدم‌هاي سابق نيستند.شانس بياوري يك دوست يا آشناي قديمي پيدا كني.حالا تو بريم و بوارده با دمپائي و زيرشلواري بيرون مي‌‌‌‌آيند.باورتان مي‌شود؟

:خب ديگر مثل آن وقت ها زياده روي نمي كنند و پاچه ي شلوارها را نمي برند تا شلوارك درست كنند. ..ببينم شما سيگار نمي كشيد؟

: من سيگار ندارم.اما اگر كبريت مي خواهي تقديم كنم؟

 

دوتا سيگار روشن كرد و يكي را به دست راننده دادو گفت: چند ساعت بود هوس سيگار كرده بودم.و با اولين پك عميقي كه به سيگار زد تنش كرخت شد و احساس‌ بي‌وزني كرد. سرش داشت گيج مي رفت كه چشم‌هايش را بست و كمي به همان حال ماند.  سوسن مي گفت:هيچ چيز سيگار اول صبح نمي شود شجاع  . لازم هم نيست تو اين دود و غبار جنگ آدم نگران سلامتيش باشد.اگر يك تركش ـيك تركش چند سانتي به قول مرادـ كار آدم را نسازد بالاخره يا اسير دست سبيلوهاي بد مست بعثي مي‌شود يا خيلي كه شانس بياوري گرفتار تير غيب خودي هاي از ما بهتران...

گفته بود:انگار مراد به جاي روحيه دادن به شما دارد نقش...

 

مراد داد زده بود:آهاي رفيق شجاع يك روز فقط يك روز از آن خانه‌ي امنت بيرون بيا و يك چرخي تو شهر بزن تا ببيني كه اين جنگ عادلانه چطور تو نفله كردن و خرابي كارش را عادلانه و خوب انجام مي دهد. 

وقتي احساس كرد سرعت ماشين كم شد چشم باز كرد و از پشت شيشه چشمش به زني افتاد كه تكيه به عصاي زير بغل نبش كوچه‌باغي ايستاده بود و به انتظار چشم مي گرداند و تند تند به سيگارش پك مي‌زد.گفت:آن خانم...  راننده گفت:بايد كمكش كنم.

و انگار رازي را با او درميان بگذارد آهسته گفت از پسش بر نمي‌آيد اما خودش فكر مي كند كه ... حرفش را تمام نكرد و از ماشين پياده شد.

 گفت:كمكي از من ساخته است؟اما راننده تعارفش را نشنيده گرفت و رو به زن داد زد: تو تاريكي از خانه بيرون آمدي؟                                                                         

زن گفت:مي ترسي گرگ به‌ام بزند؟ مسافر داري كه . 

                                

  ديد راننده زير شانه ي زن را گرفت و كمك كرد تا روي صندلي جلو بنشيند.زن به سختي دستگيره‌ي در را كشيد و بست و بعد كه خوب جاگير شد عصايش را تو بغل گرفت و بي‌آنكه روبرگرداند گفت:بيچاره زني كه به قول و قرار مردها اعتماد كند .تمام شب را توي كوچه پسكوچه ها دنبال سيگار گشتم.آخرش هم يكي دوتا تو انباري پيدا كردم كه خشك شده بود. صدايش خسته و خش‌دار بود اما لحن حرف زدنش شاد و سرزنده بود و هيچ نشاني از درماندگي و رنج بيماري تن نداشت.

گفت:كلافه شدم از بس به آسمان نگاه كردم تا هوا روشن شد.

از دريچه اي كه زن به سرعت به رويش باز كرده بود كمي دستپاچه شده بود اما سعي كرد حرفي براي گفتن پيدا كند.گفت: گمانم استور داشت اين طرف ها.

زن گفت:جدآً؟ مطمئن هستيد گيت ايت بود ؟

با شال شرابي  رنگي سرش را پوشانده بود اما موهاي رو شانه اش هنوز خيس و نمدار بود و بوي عطر صابون اتاقك ماشين را پر كرده بود.

 

گفت:راستش را بخواهيد  به شك افتادم.اينجا خيلي به هم شبيه.

 

سيگارش را نصفه نيمه از پنجره بيرون انداخت.حالا راننده كاپوت جلو ماشين را بالا زده بود و داشت تو رادياتور آب مي‌ريخت. از توي آئينه ي بغل فقط مي‌توانست دهان كوچك و  لب‌هاي قلوه اي زن را ببيند كه از دود سيگار به تيرگي مي زد اما هنوز لب ها وسوسه برانگيز بود.راننده كاپوت را بست و نيم چرخي دور ماشين زد و با پا به لاستيك ها ضربه مي زد تا ببيند پنچر نباشد. وقتي برگشت پشت فرمان نشست  گفت:شانس بياوريم تو راه پنچر نكنيم. و بعد رو به زن كه حالا داشت تو آينه دستي به لب‌هايش رژ مي‌زد گفت:  چيزي فراموش نكردي؟پرونده و عكس‌ها؟

 

زن گفت:سيگارداري؟...هوس سيگار كردم.

 

گفت:داشتي مي كشيدي كه؟

 

:آه. از دست نق زدن هاي تو ...

 

:فقط گفتم كه بداني.

گفت  : بفرمائيد.از پشت دست دراز كرد   بسته ي سيگار و كبريت را به دست زن داد.:گمانم هنوز پر باشد. پيشكش شما من هنوز يك بسته دارم.

  زن پاكت سيگار را خوب نگاه كرد و گفت:آه  متشكرم. چه بوي خوبي دارد.شما مرد مهرباني هستيد.البته بعد ازسهيل.واز روي شانه به راننده نگاه كرد و قاه قاه خنديد.

گفت:البته سركار خانم.تو همين مدت كم متوجه شدم.                                                                       

 

ماشين كه راه افتاد ديد راننده دارد نگاهش مي‌كند و سرتكان مي دهد. زن دود سيگارش را با ولع تو داد و گفت: نمي داني ديشب چه بدخواب  شده بودم؟ ببينم تو مي‌داني اين دور و بر استور داريم يا نه ؟

 : من كه نديدم؟

 

گفت:شايد خوب دقت نكردي..مي‌داني اگر يك استوراين نزديكي داشتيم چقدر راحت بوديم؟

 

:حالا هم خيلي راحتيم.ماشين كه داريم.

 

:اما من دوست دارم خودم بروم خريد.نمي‌خواهم شب تا صبح چشمم به در باشد كه ...

:حالا سر چي دعوا راه انداختي؟

 

ديد بايد حرفي بزند تا قال قضيه را بكند.نمي‌خواست نقش( آتش بيار معركه) را بازي كرده باشد.

 

گفت:گمانم اين حرف مال خيلي سال پيشه.قبل از جنگ شايد.

راننده گفت:حرف من همينه.

 

زن گفت:اما من دوست دارم خودم بروم ميوه برنج دسنمال كاغذي  چه مي دانم سيگار و آت و آشغال بخرم.گناهه؟

 

راننده گفت:سيگار كه  از سم برايت بدتره.كليه‌‌ات ديگر جواب نمي‌دهد.

 

زن گفت:آه از دست تو سهيل.عزيزم خواهش مي‌كنم دلسوزي برايم نكن.اينجوري كه تو حرف مي زني احساس مي كنم كارم تمامه.

 

: اماخودت پيش كشيدي.

 

:مي‌دانم.به همين خاطره كه لجم را درمي آوري.اين چيه اينجا گذاشتي؟

: چي؟ آهان لامپ سقفيه. سوخته. 

   زن لامپ سوخته را از روي داشبورد برداشت و دستش را از پنجره بيرون برد و گفت:عتيقه جمع مي كني؟  به چه دردي مي‌خورد؟

                                   

 راننده كه نگاهش به جاده و زن در رفت و برگشت بود پرسيد: مي خواهي چكار مي كني حالا؟

                    

زن گفت : بدجنسي. بعد دستش را تا جايي كه مي‌ توانست كش داد و لامپ سوخته را از پنجره پرت كرد بيرون و گوش تيز كرد تا  صداي انفجار حباب شيشه روي آسفالت بلند شد.

گفت:.دلم لك زده بود يك كم بخندم.

راننده گفت:اما اين آقا مادرش را از دست داده.

زن سرش را تا نيم‌رخ برگرداند رو به عقب و گفت:جدآً به اتان تسليت مي‌ گويم. حتما با خودتان مي گوئيد عجب زن بدجنسي و...                                  

پريد تو حرف زن و گفت:  به قول خودتان از كمي شيطنت ...هيچ كس بدش نمي آيد.

:اما من گفتم بدجنسي. بدجنسي فرق دارد با شيطنت.نيست؟                                       

راننده گفت:ديوانگي...ديوانگيه من اسمش را ديوانگي مي گذارم.

 زن گفت:كي نيست عزيزم؟  

راننده گفت:حرف تو چيزي را ثابت نمي‌كند.                                                             

زن گفت:مي بينيد آقا چه آدم خوبيه ؟حتما خودتان متوجه شديد.آره آدم خوبيه اما حيف...حيف كه آنقدر پول ندارد كه...من را به تيغ جراح‌ها بسپارد.شايد هم از قلب رئوفشه كه نمي‌تواند ببيند كه يك زن را با تيغ آش و لاش كنند... آهناله اي كشدار كشيد و گفت:خب اگر فكر كند كه پول حرام كردنه حق هم دارد.آخر زمانه زمانه‌ي احساس واين جور حرف ها...

 راننده پريد تو حرفش و گفت: دست بردار اول صبحي...

ناگهان باد خاكسترسيگار زن را به عقب زد كه درست توي چشم راستش نشست.داد زد:اهه.احساس كزد تمام وجودش به آتش كشيده شده.

راننده گفت:مي‌خواهيد ماشين را بزنم بغل؟

زن گفت:مشكل چيه آقا؟

:هيچ حساسيت دارند آقا.

 گفت:نه.چيزي نيست. چيز مهمي نيست.

 زن سيگاري از پاكت درآورد و با آتش ته سيگارش روشن كرد و ته سيگار را از پنجره بيرون انداخت و گفت: خب من هم دارم...اما نه به هوا و گرد و خاك و اين جور چيزها.

:اما تو فقط نبايد سيگار بكشي صفيه.

:مي‌دانم كه برايم سمه اما نمي خواهم عيش خودم را دستي دستي كور كنم.دكترها هم حرف زيادي مي زنند.آخر كجاي اين كار خوبه كه بيخود به آدم اميدواري مي‌دهند؟ فقط خوشحالم كه بچه ندارم نگرانش باشم.راننده گفت:اين حرف‌ها جاش اين جا نيست حالا كه.

زن گفت: ببخش عزيزم.فقط خواستم يك حرفي زده باشم.

:حرفم اين كه مثل موجي ها حرف نزن فقط.

زن از روي شانه به راننده نگاه كرد و  گفت:جوابت را جاي ديگر ـشب ـ مي دهم.اما اين آقا چه مي‌داند آدم  موجي چيه؟

 زن از تو آئينه بغل  به اش نگاه كرد تا از چشم‌هايش بخواند كه حرفش را تائيد مي‌‌‌‌‌‌‌كند يا نه.حالا كف دست مردانه ي پرمويش را روي چشم راستش گذاشته بود و اشك از زير دستش روي گونه ها مي لغزيد.زن با طنازي و مايه اي از شوخي و كنايه گفت:اه عذر مي خواهم كه حرف هايم باعث شد اشكتان دربيايد.

:احتياج به عذرخواهي نيست.فكر كنم به كمي اشك احتياج داشتم.

زن:حالا نمي فهم چرا بي سروصدا ؟

مرد:آخر صداش تو دلمه.

زن:آه كه دل آدم ها چه جائي براي پنهان كردن غم و غصه‌ها است.

مرد:و همين طور شادي ها

زن:اما آدم ها شادي هايشان را پنهان نمي‌كنند...البته اگر راست و درست شادي‌اي باشد تو زندگي.من كه مزه اش را فراموش كردم جدا.مرد:خب فكز نمي كنيد چيزهاي مثل مزه‌ي تلخ سيگار علتش باشد؟ زن:چيزهاي ديگر را نمي دانم اما راستش را بخواهيد حاضر نيستم از تلخي سيگار بگذرم كه شادي نداشته داشته باشم.تازه اين طرف‌ها كسي از اين سيگارها آن هم اين سيگارهاي خوش بو و خوش طعم نمي‌كشد.مگر مسافرهايي كه از خارج مي‌آيند؟

                                                

 شجاع از اين برتري ظاهري چندان احساس خوبي نداشت. هيچ دوست نداشت از زندگي كنونيش تو شهر قطبي اسلو حرف بزند.البته.به كوچه‌هاي سنگفرش يخ بسته‌ي آنجا عادت كرده بود و تو خانه‌ي كوچكش كه انتهاي كوچه ي مشجر و بن‌بست‌ و در طبقه‌ي سوم رو به كارگاه چوب‌بري بود احساس راحتي مي‌كرد و زن موبور و بلندقامت و صورت كك مكي كم حرفش را دوست داشت.درست بود كه  بچه نداشت و  با زنش ـ كه پرستار بچه هاي سرطاني بود ـ هيچ وقت درست و حسابي قرار نگذاشته بودند كه راجع به بچه دارشدن حرف بزنند اما

سگ كوچك پاكوتاه مو فرفري قهوه‌اي رنگي از نژاد (پودل)داشت كه انگار پسربچه اي شيطان از سروكولش بالا مي‌رفت و تو رختخواب پائين پاي خودش و زنش مي خوابيد. اسمش را غولو گذاشته بود.اصطلاحي محلي كه به ياد پسرهاي شرور و تخس اينجا روي سگش گذاشته بود. فلوريا زنش كولو صدايش مي‌ كرد. به هر حال خوب يا بد مالك زندگي خودش بود و حالا پانزده روز بعد از آمدنش كم‌كم داشت احساس دلتنگي مي‌كرد اما حالا انگار دردل با يك زن غريبه و شوهرش چيزي بود كه به‌اش نياز داشت و آرامش          مي كرد:گفت:بله.چند سال بود كه مادرم را نديده بودم.راستش از جنگ به اين طرف.راننده گفت:تو جنگ خيلي ها همديگر را گم كردند. زن كه حالا داشت ناخنهايش را  مي خورد.گفت: من دوست ندارم به آن روزها فكر كنم. بعد از خوردن ناخنهايش دست برداشت و گفت: آه خدايا... مادرم گرفتار بود اما من نمي توانستم بروم ببينمش.خيلي  سخت بود. جداً كه خودم را گناهكار مي دانم.                                         

هيچ كس مثل مادر آدم نمي شود.                                

تا حرفي زده باشد گفت : بله.حالا افسوس مي‌خورد كه كاش زودتر آمده بود.هنوز باورش نمي شود  كه روزها به  چه سرعتي مي‌گذرد. اما اين گذشت سريع روزها هم باعث نمي شود كه تا چهلم مادرش صبر كند. از اين بابت هيچ عذاب وجداني نداشت.خودش را به موقع ـ درست دوسه روز آخري كه مادرش زنده بود ـ به بالينش رسانده بود.وقتي مادرش را روي تخت بيمارستان ديده بود كه انگار موشي آبكشيده دنده‌هاي سينه اش بيرون زده بود و موهاي كم پشتش  سيخ سيخي‌ روي صورتش را پوشانده بود دلش به درد آمده بود.به ياد پيرزن‌هاي اسير يهودي فيلم‌هاي سياه و سفيد خبري جنگ دوم جهاني افتاده بود كه جنازه‌هاي پوست و استخوان‌اشان  از روي غلتك سر مي‌خورد و توي كاميون‌هاي نظامي روي هم تلنبار مي‌شدند.شايد يكي از آن جنازه‌ها،جنازه‌ي مادربزرگ فلوريا بود كه توي اردوگاه هاي اسيرهاي جنگي مرده بود.فلوريا هيچ وقت طاقت ديدن صحنه هاي جنگي را نداشت و غدغن كرده بود كه شجاع از جنگ و اين جور حرف‌ها صحبتي كند.خودش به اندازه ي كافي بار جنون دو نسل قرباني جنگ را به دوش مي كشيد و ديگر همان يك باري كه از شجاع قصه هايش را شنيده بود براي هفت پشتش كافي بود.                           

خوشبختانه كمي بعد مادرش به هوش آمده بود و پسرش را شناخته بود.برخلاف تشخيص اوليه پزشكان مادرش به  بيماري آلزايمر مبتلا نبود  اما سكته‌هاي ريز مغزي توش و توانش را گرفته بود و بايد به لب‌هايش كه به سختي باز و بسته مي‌شد نگاه مي‌كرد تا متوجه حرف‌هايش مي‌شد.پيرزن (اين اسمي بود كه پرستارها با آن از مادرش ياد مي‌كردند) با چشم هاي عسلي كم‌فروغش صاف تو چشم هايش نگاه كرده بود و لب‌هايش را به سختي باز كرده بود:آمدي بالاخره؟موهاي مادرش را از روي پيشاني به عقب شانه كرده بود و انگشت‌ هاي چروكيده و استخوانيش را ميان دستهايش گرفته بود و با نك انگشت‌ شستش روي پوست خشك و لغزانش كه جا به جا لكه‌هاي قهوه‌اي نقش انداخته بود  نوازش كرده بود. خواهر بزرگش كه پرستار همراه مادرش بود مي‌گفت:حرف كه نمي‌زند فقط مي گويد خانه‌ام.داداش مگر ما آبادان خانه داشتيم؟ شايد زبانم لال منظورش...اما نمي‌داند تو آن شهر ما ديگر غريبه‌ايم.وقتي كه رفتي خودت مي‌بيني.ديگر اوضاع مثل گذشته بد نيست اما زياد اين طرف و آن طرف نرو.

 حالا تا به توصيه‌ي خواهرش عمل كند سكوت كرد.شايد تا همين جا هم زيادي احساساتي شده بود و با ديگران از گذشته و زندگيش حرف زده بود اما باز جاي شكرش باقي بود كه به تور آدم هاي فضول نخورده بود كه به هر راهي مي خواهند از آدم حرف بكشند.                                                                

راننده پرسيد:حالاهمحتمابرگشتيد خانه‌اتان را بفروشيد.درسته؟ 

خيلي زود فهميد كه عين خوشخيالي است كه با جنوبي جماعت  شروع به حرف زدن كني و مسيري دلخواه را بروي.با خودش فكر كرد  خب چه ايرادي دارد؟او كه بعد از اين همه سال چيزي نداشت كه پنهان كردني باشد.                                                                       

گفت:نه.پدر من خانه‌اي از خودش نداشت. تا يادم مي‌آيد  خانه هاي كارگري كواتريهاي كفيشه بوديم.من فقط آمدم از محل تولدم گذرنامه بگيرم.مادرم حالش خيلي بد بود و من هم گذرنامه نداشتم.فقط يك برگه ورود گرفتم اما حالا بايد گذرنامه بگيرم تا اجازه‌ي خروج به ام بدهند.اما راستش يك كمي دلشوره دارم.راننده گفت: اشكالي پيش نمي‌آيد.خيالت راحت باشد.گفت:چه مي دانم...اجازه هست يك سيگار ديگر بكشم؟

زن همين كه اندك تقلائي كرد تا سيگار و كبريت را از روي داشبورد بردارد به نفس نفس افتاد و تو سكوت صداي خس خس سينه اش شنيده مي شد. بي‌ان كه رويش را برگرداند سيگار و كبريت را بالا گرفت و گفت:بفرمائيد مال خودتانه. دستش لرزش داشت و انگشت‌هاي كشيده و ظريفش از دود سيگار زرد شده بود.سيگار را كه از دستش گرفت حرارت دستهاي زن را احساس كرد.فكر كرد زن حتما تب دارد و به ياد دستهاي بزرگ ورزيده ي زنش افتاد كه هميشه سرد بود و به آن جايش كه مي خورد مومورش مي‌شد.خب زنش چيزهاي زيادي داشت كه خوشايندش نبود.قضيه فقط سرماي هميشگي تنش نبود كه توي رختخواب و وقت عشق بازي آزاردهنده بود.قد و قواره ي يغورش هم نبود كه وقتي رويش خيمه‌مي زد زير بار سنگيني وزنش از نفس مي افتاد.آن طوري كه لباس مي پوشيد،يك جين رنگ و رورفته ي گل و گشاد و يك تك پوش كه زمستان ها يك كاپشن جين روي آن مي‌پوشيد،نه آرايشي كه رنگپريدگي صورتش را بپوشاند و نه حتا عطري كه از بويش عقل از سر مرد بپراند.خب كم كم به اين قبيل كمبودهاي زنش عادت كرده بود اما هضم و تحمل آن  سكوت هاي طولاني و غم و اندوه ي كه توي چشم هاي آبي سرد و ماتش خانه كرده بود بيشتر آزارش مي داد.

 

 راننده گفت:جخ سيگار جلوي چشمت نباشد كمتر وسوسه مي‌شوي.

زن گفت:لطفا خفه شو. حالا سكوت كرده بودند و فقط صداي موتور ماشين تو اتاقك پيچيده بود.گفت:الان ديگر اداره‌ها باز شدند.

 

از توي اداره گذرنامه كه بيرون آمد تاكسي را جلو ساختمان نديد.هنوز پول كرايه ماشين را نداده بود و مطمئن بود راننده از ترس جريمه ي پليس جائي همان دوروبر انتظارش را مي‌كشد.پاكت سيگارش خالي بود و به دنبال مغازه ي كه آن وقت صبح هنوز بسته بودند خيابان را در پيش گرفت و توي كوچه اي فرعي تاكسي را ديد كه زير سايبان ساختماني به سبك هلندي توقف كرده بود.خودش بود ،عكاسي ژرژ يوناني.  هنوز تابلونوشته ي فلزي ـ عكاسي ژرژ يوناني و پسران ـ رنگ و رورفته و لهيده پس از

همه سال زنگ‌زده و باران خورده از سردر آويزان بود. ژرژ موفرفري فلفل‌نمكي كه همه ي زنهاي جوان شهر دوست داشتند پيش او عكس بگيرند. حتما طبقه‌ي بالاي عكاسي زندگي مي كردند كه آن پيرزن مونقره‌ اي رب‌دوشامبرپوش (زنش بود يا مادرش؟ ) را به ياد آورد كه هميشه سگي پيرو پاكوتاه دور و بر پاهايش مي‌پلكيد و با تاريكي شب انگار شبح جلوي درگاه عكاسخانه پيدا و ناپيدا مي شد و ردي از دود سيگار پشت سرش باقي مي گذاشت.خدايا چقدر ازش مي‌ترسيدم.كاش حالا زنده بود تا سراغ عكس مادرم را ازش مي گرفتم.اگر توي جنگ نگاتيوها سالم مانده باشد.اين فكر تا وقتي به نزديكي تاكسي رسيد هنوز رهايش نكرده بود.پشت فرمان از راننده خبري نبود و ماشين روي يكطرف نشست كرده بود.حتما راننده از فرصت استفاده كرده بود و همان دوروبر داشت پنجري لاستيكش را مي‌گرفت اما زنش توي ماشين نشسته بود و سرش به يك طرف يله شده بود و اب دهانش انگار نخي روي چانه اش آويزان بود.همان طور كه به‌اش زل زده بود كم‌كم قلبش شروع كرد به تند تند طپيدن اما دلش نيامد او را از خواب بيداركند.

 

 

                                                             حسین برمایون

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 19:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آذر 1391

پرنده

پرنده ی درشت سیاهی بود.بال های کشیده.از سوی چپ ام فرود آمد.لیوان چای در دست راستم بود.همچنان لیوان به دست با دست چپ خواستم او را از خودم دور کنم.ترسم بیهوده بود.منقارش چندان تیز و آزار دهنده نبود.با تکان دستم به زمین خورد.

به زبان کودکانی که به جای پرندگان سخن می گویند و می خواهند تا اندازه ای خنده دار بنمایند گفت:«از تشنگی هلاکم.لطفی بنمای آبم بده»

از زمین بلندش کردم که آبش بدهم.در کنار آبچاله ی چهار گوشه ی نزدیک درختی ایستادم.سر لوله ی آب در آبچاله بود و سر دیگرش دور تر به شیر آب بسته بود.پرنده از تشنگی به نرمی بال می خواباند.هراسان شده بودم.چاه آب و رسته به آب چاله نزدیک بود.دستپاچه بودم.می خواستم از چاه آب بکشم و در همان دم پی در پی خودم را سرزنش می کردم که چرا زودتر شیر آب را باز نکرده بودم که آب به آبچاله برسد.در میان چاه و شیر آب ایستاده بودم و پرنده در گوشه ای افتاده بود.

کدام یک زودتر انجام می گرفت؟تا دول آب از چاه بالا بیاید و ببینم که پرنده آب می نوشد یا بدوم شیر آب را باز کنم  و بیایم به کنار آبچاله مشت مشت آب بریزم به روی زمین تا پرنده ببیند آن چیزی که به زمین می ریزد آب است.این چیزی بود که در سرم می گذشت اما دستم و پایم و پرنده که به زمین افتاده بود. می بایست پیش از رسیدن به  آبچاله شیر آب را باز می کردم و تا دولاب از چاه بالا بیاید و می بایست پیش از رفتن به آب چاله شیر آب را باز می کردم.پرنده چهره ی درشتی داشت.چشم های گرد سبز.پرنده چهره ی درشتی داشت بال های کشیده ی سیاه.شاهبال پرپر.من ایستاده بودم بر سر چاه و چند گام دور ا زشیر آب.

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 20:53 |  لینک ثابت  

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391

با شب یکشنبه

 

 

برای  استاد ابراهیم گلستان                                          

          سینه به زمین،پا هایم کشیده،سرم مانده بود توی چالۀدرخت ،جوی آب یخ بسته بود.نه روز پیدا بود نه شب.پیاده رو.یک لنگه کمد ایستانده شده در کنار درخت.برف گل آلود و یخ زده.خودش بود.همان کمد چوب گردویی که می خواستیم  از پله ها ببریمش بالا.شب بود.ایستاندمش کنار همین درخت .تخت ها را برده بودیم بالا و یخچال.

         آن یکی لنگه اش هم اندازۀ همین بود.بد دست بود.خستۀخسته هم نشده بودیم،راه پله هم تنگ تر نشده بود اما بازی در می آورد،یک سرش توی بغلم می ماند و یک سرش به دست همکارم که روی پلۀ بالایی ایستاده بود.می ترسیدیم زخم بشود .از اول هم پای درخت ایستانده بودندش.  نمی دانم که چه شد اول دشک ها و چیز های دیگر کشاندیم بالا و این كمد ماند.

       چند بار دستم پیش رفت که سر و تهش کنیم و همکارم آماده که آن را از زمین برداریم،اما باز چیزی دیگر می دیدیم؛ بسته ای شکستنی یا سبک تر.بسته راکه می گذاشتم به شانه ام ، آن یکی شانه ام لنگر می خورد.توی پاگرد می ماندم. بسته رامی نهادم به شانۀ چپ ، باز همان بود.بدمی شد اگر کسی می دید شانه ام می لرزد. می ترسیدندبسته ازشانه ام ول شود یا یک سریخچال کوبیده شود به دیوار .

        سرخیابان کنار آن های دیگر،راست می ایستادم ودست هایم رامی کشیدم پایین که شانه ام نلرزد.یک روز لنگر خورد و کار را از دست دادم.یکی دیگر را به جایم بردند.من ماندم سر جایم تا کسی از دور بیاید صدایم کند.اول از دور نگاه نگاه می کردند  وما از لب جوی آب نیم خیز می شدیم.بخت کسی بلند بود که دستی از پشت سر بنشیند روی شانه اش:تو بیا.این خواب خوشی بود که کم پیش می آمد.چشمی از دور،از توی پارک،این ور و آن ور را نگاه می کرد و می آمد.به ما که رسید،بگو کجا بودم؟نشسته بودم در کنار پل کوچکی که میان خیابان و پیاده رو بود،زانوی یارو نزدیک بود بخورد به چانه ام.از سر جایم تکان نخوردم.دستم زیر چانه ام بود و آرنجم روی زانویم.زانوی آن یارو چند انگشت دور از چانه ام مانده بود.رفت.

       توی چشم هایم چیزی بود که پسم می زدند.سرم را پایین می گرفتم باز شانه ام               می پرید.گاهی سر شانه هایمان را می گرفتند تکان تکان می دادند:این،آن،این یکی،آن یکی و تو،تو نه،آن یکی.من هرگز نفهمیدم کدام یکی بودم.

          یک روز نماندم که کار به این و آن بکشد و پریدم توی نیسان بار.رسیدیم جلو ساختمان نیمه کاره.راننده تا پیاده شد،آمد پیدایم کرد.بی خود سوار شده بودم.راست ایستادم جلوش و مشت راستم را کشیدم پایین تا شانه ام نلرزد.دلخور بود که چرا سوار شده بودم.گفتم من آن یکی بودم که خودتان گفتید.

        آن های دیگر خندیدند.من برگشتم که بروم به سر چهار راهی که همیشه می ایستادیم.

        سرراهم جلوی خانه ای،یک چار چرخه دیدم.سایه بانش پاره شده بود.با خودم بردمش.کمی راهش بردم و سر همان کوچه ولش کردم.چون چرخ هایش نرم و خوش می گشت ،برگشتم      دسته اش را گرفتم و راه افتادم توی پیاده رو ها.

 

        چرخ هایش روان می گشتند.باز خواستم ولش کنم.گفتم به خانه که برسم می فهمم این چهار چرخه به چه درد می خورد.خانه ام ساختمانی نیمه کاره بود دور از شهرک.دیوار ها بلند،از این سر تا آن سر.توی سوک دیوار،پشت تنۀ درخت،چند سنگ و آجر روی هم چیده بودند.سنگ ها و آجر ها را برداشتم و چهار دست و پا تو رفتم.چهار چرخه گیر کرد.سایه بان و دسته اش را تاکردم و کشیدم.دوباره از پشت سر،سنگ ها و آجر ها را روی هم چیدم.پیدا بود که پیشتر آبراه باغ بوده.دیوارۀ استخر شکافته بود،چند جا.

        در جای کمد دیواری با آجر و تخته برای خودم تخت درست کرده بودم.چرخ را ایستاندم رو به خودم و دراز کشیدم.ماهی تابه از دیشب روی سه پایه آجری مانده بود.خواستم بروم بشورمش،آب توی بشکه نبود.جوی آب دور از ساختمان بود.از جای دوری می آمد و به باغ ها      می رفت. خواستم چرخ راازشیب پلکان بکشم بالاوآن جابرای خودم پستویی درست بکنم.بالا هم چهاردیواری بزرگ بودوچند ستون. هنوز اتاقی چیزی درست نکرده بودند، نه بالا نه پایین. روبه چارچرخه دراز کشیده بودم. ازبس نگاهش کردم که ببینم به چه دردمی خورد، خوابم نبرد.پشت کردم به آن، به پهلوی راست خوابیدم. کُندۀ راستم فشرده شدبه تخت. سِرکه می شد خوب بود،یادم می رفت که چیز سنگینی به من آویزان است. اما هنوز خستگی ازتنم در نرفته، درد از چنبر پایم کشیده می شدبه کُنده ام وکمرم. برای همین به پهلوی چپ غلتیدم ودیدم چهارچرخه آمادۀ رفتن ایستاده است. به خودم گفتم بروم ودیگر برنگردم پیش آن ها. به تنهایی بهتر کارپیدامی کردم.    آن ها دردسربودند.

        خرت وپرت هایم راریختم توی چهارچرخه وآمدم بیرون. سنگ ها وآجرهارابرداشتم، خودم وچرخ راکشیدم بیرون ودوباره سنگ ها وآجرها رابرروی هم چیدم. چادر شب را روی خرت و    پرت هایم کشیدم وراه افتادم. جلو چشمم بیابان. دورتر باز خانه هایی بود. گفتم بروم تابرسم به آن خانه ها. گفتم درهمان جا می مانم.

       ازدور ستون دود بلند بود. همان جارا نشانه کردم وراه افتادم. نمی دانم چه شدپاره ای راه نرفته ایستادم، گفتم تختی که برای خودم درست کرده بودم چه به سرش می آید؟چارۀ راه رفتن بود. همین که به خودم می گفتم پیش بروم وکمی پیش می رفتم ، می ماندم. ایستادم خرت و  پرت ها را وارسی کردم. چند دست پیراهن شلوار داشتم ویک جفت کفش چرمی ، نیمدار بود. کفش های کتانی رااز پا در آوردم ودو لنگۀ چرمی را پوشیدم.کمی گشاد بودنداما خوب بودند برای بیابان. کتانی ها را  گذاشتم زیر چادر شب . شلوارم را درآوردم ویکی دیگر را که از زیر چادر شب در آوردم ، پوشیدم. یک پیراهن آبی چهار خانه از زیر چادرشب در آوردم پوشیدم روی پیراهن دیگر که به تنم بود. دوتا پیراهن روی هم ، هر دو هم چهار خانه . کسی نبود جلوم را بگیرد. دست کردم از زیر چادر شب میلۀ آهنی را کشیدم بیرون. دلم می خواست کسی بیاید بگوید چرا دوتا پیراهن روی هم پوشیده ای ؟ دلم می خواست دوتا کفش برروی هم بپوشم . این که دیگر شانه ام نبود که بترسم لنگر بخورد یا نخورد.

      میله را توی دست مالاندم وگذاشتم زیر چادر شب . گفتم برو که رفتی . از آن چرخ ها روان تر دیگر توی خواب هم نمی دیدم. از میان خار بوته ها می گذشتم. خاربوته ای که در پشت سر مانده بود، بادش می برد. فریاد کشیدم: تو دیگر به کجا می روی ، ای خار بوته . تا چشمم ماند به آن ، پشت بوته ای دیگر ماند . چرخ را بغل کردم ازروی  جوی آب پا برداشتم. جوی آب پهن بود.     کنده ام یاری نکرد ، پای چپم توی آب ماند تا توانستم کندۀ راستم را بگذارم به خشکی . ایستادم. وارسی کردم که ببینم توی چرخ چه دارم وچه ندارم. یک شیشه کوچک روغن هم داشتم . در نداشت. چهار گوشه بود. لابه لای چادر شب باز چیزهایی داشتم . یک دست قاشق وچنگال،       همه اش استیل . دزدیده بودم شان . بیابان پیش رویم ومن آن ها را می شمردم.باز کردن یکی از دکمه های پیراهن وسراندن یک قاشق یا چنگال به زیر جامه از هر خواب خوشی خوش تر بود.برای همین با کش آن هارا دسته کرده بودم. باز هم داشتم : به اندازۀ دو بند انگشت کاغذ لوله شده که با نخ سیاه پیچانده شده بودیک سوزن توی نخ ها  مانده بود. از پیرمردی گرفته بودم که هشتاد و، یک سال کم داشت. هرچه به او می گفتم تو هفتادو نه سال داری، زیر بار نمی رفت.می گفت نه ، هشتاد ویک سال کم دارم. ... ها بود. از این بدتر، می گفت دوتایی که از خواب بیدار شده بوده اند با هم مهربان تر شده بوده اند، مهربان تر از شب ها وروزهای پیش . آن که مهربان شده بود نمی دانم خواهر مادرش بوده یا خواهر پدرش. اول که این هارا نگفت . من خشتکم را با سوزن نخی که از او گرفته بودم دوخته بودم، چند کوک دیگر مانده بود که از آن زن و زن های دیگر گفت. او که از اتاق بیرون رفت ، نخ ها را از خشتکم کشیدم بیرون ودور انداختم.

       آن شلوارم نمی دانم چه شد، کجا انداختمش . دلم می گیرد از آن همه جامه شلوار هایی که داشتم ودیگر نیستند. در جایی ول شان می کردم که نیست بشوند. بی خود نبود که چشمم      می ماند به شلواری که تا زانو از زیر کپه ای خاک وخاشاک بیرون مانده بود. با زانوی آبی رنگی که از خاک بیرون آمده بود چه کار می توانستم بکنم ؟ خواستم پاچه اش را بگیرم وبکشم. چندشم شد نکند خشتک چروکیده اش پرتاب شود به سر و رویم .

      چشمم به کپه های آشغال بود شاید جامه ای ببینم که پر از گل های آفتاب گردان باشد. تا هزار سال دیگر هم پیش نمی آمد . بیابان وآن خانه ها دور . روان تر از چرخ ها خودشان بودند. چهار چرخه را کشاندم جلو توی راه باریکۀ خاکی . به اندازه چهار انگشت چرخید ودیگر جلو نیامد. واپس کشاندمش ، باز همان بود. نه پیش می آمد ، نه پس می رفت. ایستادم بالای سرش. گفتم چرا این را آوردم با خودم؟ چرا سرکوچه این چهار چرخه آمد پیش رویم نه چیز دیگر ؟ از بی کاری بود که با خودم کشاندمش تا آن جا . دیدم همه یک چیزی به دست گرفته اند ، من هم دستۀ آن را چنگ کردم.

     گفتم چه کنم؟

        بیابان دلم را می پکاند. نخ را از کاغذ پیچه باز کردم. تکه ای نخ به سوزن مانده بود. تای کاغذ را باز کردم. هیچگاه به دلم نیامده بود که بازش کنم . بیست ویک سال می شدکه این تکه کاغذ در گوشه ای مانده بود. پیش از هرچیزی این را خواندم : با شب یکشنبه. در زیر آن هزار با دویست وپنجاه شده بود هزار ودویست وپنجاه . یک دویست وپنجاه هم درزیر آن دوتا آورده بود، شده بود هزار وچهارصد وپنجاه .

         این ها در میانۀ کاغذ بود.در گوشۀ چپ ، هزار وچهارصد وپنجاه را از هزار وششصد کم کرده بود. مانده دویست وپنجاه . در گوشه ای دیگر هزار با دویست وپنجاه به روی هم شده بودهزار وجهار صد وپنجاه . چیزی در میانه کم بود. او فراموش کرده بود . خواستم میانه اش را با دویست پر کنم که درست بشود. دستم پیش نرفت، چون نمی دانستم یارو می خواسته است چه کار بکند. تنها می دانستم که خشتکم را با تکه نخی دوخته بودم که گرد این کاغذ پیچانده شده بود. آن شلوار را نمی دانم کجا انداخته بودمش . گفتم : اگر آن شلوار هنوز بودش ، توی همین چهار چرخه ، چه کار می توانستم بکنم با آن . از کی بود که تا دستم به چیزی می رسید می گفتم باآن چه کار می شود کرد؟اگر به کار نمی آمد ، با سنگ می کوبیدمش یا آتشش می زدم ببینم چیزی ازآن در می آید یا نه . تنها چیزی که نمی پرسیدم از خودم که  به چه درد می خورد ، صدای بال کشیدن کبوتر بود، هرگاه که خسته بود ومی خواست بنشیند به روی بام ، یا بوی سینه اش . اگر خدا در سرتا سر زندگانی اش یک کار درست کرده باشد، همین است که کبوتر دریایی را درست کرد.

      اگر بوی سینه اش در یک راه بود وصدای بالش در راه دیگر ، نمی دانستم به کدام را ه بروم. می ماندم در میانۀ راه تا هردوی آن ها از دستم برود.

      دار وندارم همین ها بود. یک چیز کم بود . ماهی تابه را جا گذاشته بودند. چرخ را ول کردم که بروم ازساختمان نیمه کار آن را بیاورم. دور که شدم ، ایستادم . چهار چرخه را دیدم. مانده بود روبه خانه های دور دست. ترسیدم کسی آن را برداردیا شب شود راه برگشت را گم کنم. برگشتم     دسته اش را گرفتم و رو به راه ایستادم؛ راهی که به ساختمان های دور دست می رسید.

       به پیش که رفتم ، برگشتم سرجایم را نگاه کردم؛ جایی که یک دم پیش من  وچرخم در     آن جا بودیم ودیگر نبودیم. دور شدن از آن جابرایم سخت بود، شاید چون چراغ های پشت سرم تازه روشن شده بودند. چارچوب های روشن به روی هم ودر کنار هم.افسوس! دیگر برنمی گشتم ببینم آنها تا کی روشن خواهند ماند. چاره ای نبود. چارۀ هر دردی رفتن بود.

      پاره ای از چارچوب ها تاریک مانده بودند. گفتم آن های دیگر باهم خاموش نمی شوند، به همین سادگی که همه شان باهم روشن نشده بودند. گفتم یکی دیر می رسد به خانه اش وچراغ را دیر روشن می کند ویکی زود.گفتم اگر یکی از چارچوب ها برای خودم باشد ، چراغش را زود روشن کنم یا دیر ؟

     کمی پیش رفتم . گفتم بهتر است برگردم به پستوی خودم. بیابان تاریک. اگر پیش تر         می رفتم،  پستویم وتختم برای آن ها می ماند وماهی تابه ام. بیدار شدن توی پستو مزه می دهد. انگار از سال پیش توی آن بیدار بوده ای وهرگز نخوابیده بوده ای .

     شبی که به آن ساختمان نیمه کاره رسیدیم ، هیچ کس برای خوابیدن دنبال جا نگشت توی تاریکی هرکس در هر جا ایستاده بود ، نشست. صدای دراز کشیدن شان را می شنیدم. فردا که چشم باز کردم دیدم توی پستویی خوابیده ام که پیش تر ندیده بودم. تنها چیز آشنایی که دیدم ، کیسۀ خرت وپرت هایم بودکه به زیر سر نهاده بودم. هرکس در جایی خوابیده بود. یکی هنوز    چشم هایش را می مالید.پیش رویش یک ماهی تابه از شب های پیش به روی سه تا آجرمانده بود.آجرها سیاه شده بودند.هموخاکسترهای توی چاله راباتکه چوبی به هم می زد.وانمودمی کردکه ماهی تابه راباخودش آورده است اما ماهی تابه ازکارگرهای دیگربه جامانده بود.گوش می دادم تاصدای کسانی که دیشب توی تاریکی سربه سرم گذاشته بودند،بشنوم.چندتاازآنها نیم خیزشده بودندهمدیگر رانگاه می کردند.دنبال کسی می گشتندکه دیشب درراه نمی دانم کجا ایستاده بودوآن ها سوارش کرده بودند.خودم رانشان دادم.

     دیشب توی راه نیسان باری ایستادوچنددست من راکشیدندبالا.چنان کشیدندکه باسینه کوبیده شدم به زانوهاوپاهای شان.سردرنیاوردم چراراننده چراغ خاموش می راند.برای همین می ترسیدم ازآن هاکه تازه ازخواب بیدارشده بودند.ساختمان به بیرون راهی نداشت.استخر بی آب رادیدم که به یادم آمدکه دیشب توی تاریکی،جایی بودپیش رویم که ازهمه جاسیاه تر بود.یک خانـۀ باغبانی هم بود،دورازاستخر.چنددرخت اناردرکنارجویباری خشکیده بودند.جویبارخشک یک سرش به استخر  می رسید،دهنه ای که ازپونه های خشک پوشیده شده بودوسنگی توی آن دیدم باپس زدن       پونه های خشک.درسوک دیوار،جایی که آبراه بود،راهی بودکه اگرسنگ هاوآجرهارابرمی داشتند  می شد نیم خیزازآن بیرون رفت.

       برگشتم به ساختمان.توی کیسه ام دنبال نان گشتم.نبود.چنددانه سیب زمینی مانده بود.دوتاراگذاشتم زیرخاکستروچندتکه چوب را آتش زدم.درخانه ای آتش روشن کردم که هرگز پایم به آن نرسیده بودوهنوزبیرونش را ندیده بودم. توی آن یک چهاردیواری بسیاربزرگ وچندستون. راننده پیاده مان کرده بودجلوساختمانی.کسی هم نپرسیدکه چرادرآن جاپیاده مان کرد.سیاهی دیوارراکه دیدند،خودشان راکشیدندبالا.من ماندم پای دیوار.صدای شان کردم.یکی آمدازروی دیوارگردن کشیدگفت: چی می خوایی؟ گفتم: من همراه شمابودم،می خواهم بیایم بالا.گفت:دستت رابده.

        زانویم خوب تا نمی شدکه پابه دیواربزنم وبروم بالا.آمدپایین.روبه دیوارنشست.پانهادم به   شانه اش واونیم خیزشدوکم کم ایستاد.چنگ کردم لبۀ دیوارراگرفتم،آجری آمدتوی دستم سفت گرفتمش.پاهایم آویزان ماند.اوپاهایم راگرفت ودادبالا.سینه به دیوارگذاشتم وخودم راول کردم.کوبیده شدم به زمین.چانه ام کوبیده شدبه زانویم.ازدرد سرم به میان پاهایم رسید.به پهلوماندم تادرد سیاهی که توی چشم هایم پیچیده بود،برود.سربلندکردم،صدای پایش راشنیدم که دورمی شد.به دنبال صدای پایش رفتم.سیاهی شان رادیدم که نشسته بودندیا دراز کشیده بودند.یکراست رفتم به جایی که ازهمه جا تاریک تر بودوماندم.دست گرداندم. چپ وراست وپشت سرم دیواربود.به دنبال جای بهتری نگشتم.نمی دانم کی نشستم وکی خوابم برد.

       شب دوم یکی شان می خواست جایم رابگیرد.نگذاشتم.گفت:مگراین جاراخریدی؟گفتم: من ازسال هاپیش توی همین خانه بوده ام.بابام باغبان این باغ بود.

       گفت: پس تو به راننده گفتی ما را ول کند توی این بیابان؟جلوخانه خودت پیاده ات کرد.

       من راننده راندیده بودم.باورنمی کردندکه من هیچ آشنایی باراننده نداشتم.برای همین بامن چپ افتادند.یکی شان مچ گیری کرد.همان بودکه پاگذاشته بودم به شانه اش تاازدیواربالا بروم.پیش آنها دروغگوشدم.بهانه اش این بودکه اگراز اول خانه ام توی این باغ بوده، چراهیچ جای آن را      نمی شناسم.چه نشانه ای ازاین بهترکه شب اول توی تاریکی یکراست رفتم توی پستوخوابیدم وفرداصبح دیدندکه درآن جا خوابیده ام،روی یک درچوبی کهنه که زیرش آجرچیده شده بود.

    گفت: اگرراست می گویی،بگوببینم چندتا آجرزیردرچیده شده؟

    گفتم: چیدن آجرها کارمن نیست.اما یادم هست که همین جا،جای این پستو، زیردرخت ها     می خوابیدم.

   گفت:این دروغ هاراسرهم می کنی که جایت رانگیریم.

    می خواست پستورا ازمن بگیرد.من هم آمُختۀ این سه دیواری شده بودم.به پهلوکه دراز         می کشیدم روی تخت کسی رانمی دیدم.باآجر دیوارکی پیش رویم بالا آورده بودم.کاری به رفت وآمدآن ها نداشتم.یکی زود می رفت ویکی دیرمی آمد.باپخت وپزشان هم کاری نداشتم.آن یارو ازمن دوری می کرد.چشم به چشم هم نمی شدیم.شرمنده شدم چون پاگذاشته بودم به شانه اش تاتوانستم خودم را از سیاهی دیواربالا بکشم.چاره ای نبود؛ازآن پستو خوشم می آمد.به تنم سازگار بود.دلم می کشیدتوی آن به پهلوبیفتم وبمیرم. به گمانم مرگ خوشی درپیش رویم بود. کندۀ زانویم، نمی دانم زانوهای پهن وکلفتم نشانۀ چیست،که به پهلویم می رسیدمرگ راخوش          می کردودیگرکسی کاری به کارم نداشت.هرگاه پهلوبه پهلومی شدم جای انگشت کسی که آن جارادرست کرده بود،بالای سرم به روی دیوارمی دیدم.جای انگشت هابه روی گل وگچ دویده بود.پیدابودکه یارو نیمه کاره ،انگارکسی دستورداده باشدکه دیگر کار نکنند،کارش را ول کرده ودویده بود جامه شلوارش را بپوشد.انگشت ها رفته وبرگشته بودند.کاربه ماله کشیدن نرسیده بود.

      چشمم می ماندبه کشش انگشت های بالای سرم تاکم کم سایۀ دست هایی رامی دیدم که به روی دیوار می رفت ومی آمد.چندشب ازاین سایه بازی گذشته بودکه دیدم رخت هایم رابه هم ریخته اند.تازه سرشب بودوازگشت وگذار برگشته بودم.هرتکه ای ازجامه شلوارهایم درجایی افتاده بود.اول که آن هارا دیدم توی خاک وگچ لگدکوب شده، ازدلم گذشت که این ها رخت های همان کسی است که نرسیده بوده ماله ای به دیوارپستوبکشد. دلم گرفت برای اوکه ازترس یاچیزی دیگر، نرسیده بوده که کیسه جامه شلوارش راباخودببرد.آن ها را یکی یکی ازلای آجرها وکپه های گل وگچ بیرون می کشیدم که جامه شلوارهای خودم رادرمیان آن ها دیدم.آن ها را تاکردم توی     کیسه ام گذاشتم.تکه چرمی داشتم که پیه بز لای آن پیچیده بودم. دیده بودند که هر شب پیه بزمی مالیدم به پاشنۀ پا وکنده زانویم. این را هم پرت کرده بودند.برای همین ،کنده صدایم          می کردند.ازآن روزکه پیه وتکه چرم رادیدندگفتندکه من جادو می کنم.لنگۀ شلوارم رادرآوردم کنده ام رانشان شان دادم. دورترنشستند ودیگردست به ماهی تابه نزدندچون من توی آن نیمرو درست می کردم.

        پایم توی هم پیچیده بود. تنها سرگرمی ام ، شب که می شد خسته از گشت وگذار روزانه ، همین بود که پای کنده شده ام ، زانویم کندۀ بزرگ تری بود ، با پیه بز چرب کنم .درد خوشی داشت . شبی که آن درد نبود ، دلم برایش تنگ می شد.  

        چه کرمی داشتندکه چرم وآن تکه پیه رادزدیده بودند.می دیدندکه من بیشتر چیز به دردبه بخور پیدا می کردم.برای همین بود.من راهم رایکراست می گرفتم ومی رفتم.یاچیزی گیرمی آوردم یانمی آوردم.چیزها خودشان می آمدندجلو چشمم ومن آن هارابرمی داشتم.دنبال چیزی که نبود، نمی گشتم.یک چیزی که دیدارمی آمد،خودآن چیز،چیزدیگری رامی آوردپیش چشمم.ازکنده پایم یادگرفتم که چرخ و واچرخ نزنم وشتاب نکنم.تا کپه ای از دور می دیدم، پیش از هر کاری ،       می ترسیدم ودر جا می ماندم. می ترسیدم زیر کپه یا پشت آن چاهی دهن باز کند . کم پیش    می آمد که یک بشقاب چینی لب تخت از کپۀ آشغال دیدار بیایدکه مو هم بر نداشته باشد. بشقاب پهنی که پشت و رویش جا داشت . اما این همیشه پیش نمی آمد واز دست هرکس ول نمی شد. یک روز پیش آمد وگذشت. شاید تا بیست سی سال دیگر ، اگر کپه ها را زیر رو می کردم ، چیزی دیدار نمی آمد .

    یک لب تخت که خش نداشت. همینکه دست گذاشتم به روی آن ، سینه ام کنده شد شاید بیشتر از روزی که دست گذاشتم به روی جوجه های کبوتری توی سوراخی نزدیک دهانۀ چاه . جوجه های لغزنده ای که خوشی آورد به دلم ویک دم نکشید که دیدم دستم ، پاهایم را جا داده بودم به دیوارۀ چاه ، سوراخ بالای سرم بود، ایستاده بودم توی دهانۀ چاه آواز می خواندم و«گارنیشاه» در جایی از جهان برروی زمین کارهایی می کرد که هرگز در خواب هم نمی دید که باز بتواند بکند آن کاری که می کند، جهان یک جای دور دستی بود وگارنیشاه توی آن می دوید که دستم ماند روی ماری که توی لانه چنبر زده بود.

     برای همین پایم ، به دیدن هرکپه ای ، پس کشیده می شد. نیشم نزد چون به خوبی ماه دوش وپرندوش توی لانه خرمن زده بودیا می خواست خرمن بزند. کاش این چیز ها را جلو آن ها  بازگو نمی کردم تا پیه وچرم جادویی ام را دور نمی انداختند. چیزی که کوفت پایم را می برد. پیه را   می مالیدم به پاشنه ام ومی ماندم. مالیدن چرم به پاشنه وکندۀ زانویم خوب بود. کنده هایم آماده می شدند برای ولگردی فردا. پاشنه ام دیگر پاشنه نبود ، ساییده می شد به زمین. انگشت هایم کلفت وبدریخت رو به بالا برگشته بودند . یکی از آنها می خواست سراز کارم در آوردومی خواست ببیند که پول هایم را به پایم می بندم یا در جای دیگر می گذارم . از دور ونزدیک می پاییدم. یک روز که دزدکی از پشت سر می آمد ، نتوانست جلو خودش را بگیرد. دیدم یکی پرید جلوم . تند پا برداشت که پیش از من برسد به کپه ها . ایستادم تا دور شد . برگشتم به راهی که او از آن آمده بود. رسیدم به کپه ای که تازه آن را به هم ریخته بودند.

      یک جام از کپه بیرون افتاده بود. برنجی بود. یک گنجشک تویش جا می گرفت . گنجشک که آب نبود که آن را پر کنداما به چشمم خوش تر آمد که بگویم یک گنجشک آن را پر می کند. چه می دانم ، اگر می دانستم چیز بهتری می گفتم به جای گنجشک. به روی شکمش نگین های     نقره ای داشت. توی هر نگین دانۀ سرخی بود. گفتم بگردم جفت اش را پیدا کنم . نمی شد که جفت نداشته باشد. سر فروکردم توی کپه ، خاک را پس زدم . خاک تا کمرگاهم رسید. جام توی دستم بود. ماندم. دیگر پیش نرفتم .تازه خودم آن را از زیر خاک در نیاورده بودم . از زیر دست کسی دیگر دررفته بود. بهرۀ آن روزم همین بود.یک بهرۀ دیگر هم داشتم، همان که دستم ماندروی جوجه ها توی سوراخ. یک خوبی هم داشت که پایم چنبر شد، دیگر توی کوچه کسی دنبالم     نمی کرد، اگر چیزی توی مشتم بود که نمی خواستم کسی ببیندش ، دستم را چنگ می کردند. خوب شد. دیگر به من نزدیک نمی شدند. خراش ها وباریکه های سرخ گوشت که از زیر گردن وپای چشم هایم بیرون زده بود، آن ها را می ترساند.

      از آن چاه دور شده بودم وسروکارم کشیده بود به این کپه ها . باز آمدم به سر همان کپه . جام را بردم بفروشم، یارو گفت کو سینی اش کو ساغرش ؟ ساغر چه ریختی بود، نمی دانستم . دوباره آمدم کپه را زیر ورو کردم. فهمیدم که دیگر چیزی پیدا نمی کنم . گفتم دیگر خاک را پس      نمی زنم . راه افتادم . دور شدم. خار بوته ها در پیش رویم . بیابان دلم را می پکاند . یارو گفت کو ساغرش ؟ ساغر هم می خواست. دلم باد کرده بود وآن یارو ساغرش را هم می خواست.

         چیزی از دور دیدم. پیش تر که رفتم ، تخت چوبی زهوار دررفته ای دیدم. از کنارش گذشتم. تازه پایم می رسید به بیابانی که روزی از دور دیده بودمش . صدای زوزه ای شنیدم. گوش دادم ، نگاه کردم به همه جا ، دیدم زوزه از دهان خودم در می آید.برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، کسی دیگر نبود. کسی را صدا می کردم که نمی شناختمش ، ندیده بودمش ، اما با زوزه صدایش می کردم . نمی توانستم دهانم را ببندم . دلم می گوزید. باد به هر خار بوته ای کهنه ای پیچیده بود. کهنه هایی که در آن دست بیابان از زیر کپه ها در آمده بودند، رسیده بودند به بیابان . بادشان می برد.

         گفتم پایم چنبر شد، بهتر بود تا نیش مار . دیگر نمی توانستم بدوم که جلو بیفتم. اگر جلو می افتادم، سنگ شان زودتر از خودشان می رسیدبه من. سنگ اندازی هم خوب بود. برای این که به سرم نخورد، بیشتر می دویدم. سنگ چیز خوبی بود، دویدن را خوش تر می کرد. اما بیابان به چه درد می خورد؟ نمی شد آن را پرتاب کرد. کسی را نمی دواند. نمی دواندم .جای پیش رفتن نداشت. خودم می دانستم این چه بیابانی بود وپهنای دلم. برگشتم . خودم را رساندم به تخت زهوار دررفته . خواستم بنشینم برروی تخت . هنوز ننشسته ، بلند شدم . از دلم گذشت که ننشینم ، چون به روی تختی که توی ساختمان بود ، ننشسته بودم. آن شب در تاریکی ، هرکس به هرجا که رسید ودر هرجا که بود ، خوابید. بیدار که شدم دیدم کسی به روی تخت خوابیده . اول تا چشم باز کردم خودم را توی پستو دیدم . هیچ گروِش نداشتم که به تخت نزدیک بشوم. اگر کسی هم نبود ، باز نزدیک نمی شدم به آن. شاید از درد پایم بود که نزدیک نشدم به چیزی که در پیش چشمم بود. شاید هم درست نبود ، چون روزی هم که پایم دردی نداشت وهیچ کس هم برروی تخت نخوابیده بود، نزدیک نشدم به آن .

       پیش از افتادن توی چاه ، شنیده بودم هرچیزی که در پیش چشم دیدار می آید ، پیشتر توی چشم بوده وبهرۀ هرکسی همان است. لانۀ کبوتر وپا در دهانۀ چاه گذاشتن وکبوتر های چاهی که پر می کشیدند از آن ، ودوتا تخم سفید پهلو به پهلوی هم در پسینگاه تابستان دلم را می برد .

        آن یارو ، پیرمرد بد ریختی که چشم هایش آبچکان بود، می گفت: « بارِ» کبوتر پیشتر توی چشمت بوده که این همه گروِش داری به تخم اش .

      پیش از دیدن پیرمرد هم ، همین بود . تخم کبوتر ، تخم بلبل وتخم کبک . از همه جان تر تخم کوکر بود که رگه های قهوه ای داشت. از دلم می گذشت کبک وکبوتر توی هم رفته بودند وشده بود کوکر . هم این دو تا بود وهم خودش بود. دیگر کوکر را ندیدم ، از همان روز که از چاه درم آوردند . این هم بهره بود که پیرمرد می گفت از خیلی پیشتر توی چشمم بوده ومی بایست به من می رسید ورسیده بود! دنبال همین چیز ها رفتم که پایم در هم پیچید تا هر شب به این چنبر بد بو پیه بز بمالم. شاید هم خوبی هایی داشت. یکی این که به هر چیزی که جلو چشمم می آمد نزدیک نمی شدم یا به آن دست نمی زدم. برای همین یک شب پیش آمد که یکباره ایستادم توی تاریکی ، دستم بالا رفت وبارکش سه چرخه ای ایستاد . سوار نشدم ، ول شدم توی راه باریکه ای کنار زمین کشاورزی تا جایی که خسته شدم . کله های آفتاب گردان خشک وبی کس مانده به شانه وپهلویم می خوردند.کلۀ خشک آفتاب گردانی زیر پایم خرد شد . بوته های دیگر هم بودند که تا زانویم می رسیدند . رسیدم به خاکریز بلندی که روبه رویش خاکریز دیگری بود. آن دور ها    چراغ های روشن خانه ها . درازای خاکریز می رفت توی تاریکی . گاهی از چراغ ماشین ها روشن می شد . تا دور کشیده بود. خاکریز روشن وتاریک شد، غلتیدم پایین . برگشتم دیدم این چیزی که روبه رویم توی تاریکی ایستاده دیگر خاکریز نیست، به اندازۀ کوهی بود. خودم را کشیدم بالا. سرخاکریز ایستادم . میان دو خاکریز درۀ بزرگی بود که نمی دانم توی آن چه می خواستند درست بکنند. خوب بود یک جوی سنگی درست بکنند که از آن سر «بالا سون»  بیاید به آن سرش برسد، پراز شیر وبالاسونی ها هی مشک شان را پر بکنند از شیر .

       گول خوردم . پیرمرد چرت می گفت . توی چشمم هیچی نبود. از کجا وکجا راه افتادم تا رسیدم به بالاسون وبه این خاکریز بلند که توی تاریکی چنان به روی خودش افتاده بودانگار       می خواست کون خودش بگذارد. دور شدم .می ترسیدم که دور شدن نزدیک شدن به چیزی باشد.به خودم امید دادم که توی «بالا سون» کسی به چیزی نزدیک نمی شود، دور می شود از آن . در تاریکی سرجاده مانده بودم . نمی دانم دستم را بالا برده بودم که نیسان باری ایستاد . یکی دستم را گرفت ،پا گذاشتم به سپر . جهانده شدم توی تاریکی . سرم کوبیده شد به زانوها و      کیسه های آن ها . یکی موهایم را چنگ کرد نگهم داشت که باز کوبیده نشوم به جایی . صدایی شنیدم که گفت ، شاخش شکست.

        در میان گونی وکیسه ها نشسته بودم . چنبر پایم را از زیرم در آوردم . پیشانی گذاشتم به زانوی چپم تا اگر خوابم برد ، سرم کوبیده نشود به زانو های
آنها . یکی شان گفت ، کجا می خواهی پیاده شوی ؟ نمی دانستم کجامی خواستم پیاده بشوم وآن یارو باور نمی کرد. می گفت ، این شاخی می خواهد همۀ مارا در جایی پیاده کند که خودش دوست دارد.

       در تاریکی موهایم را چنگ کرد که شاخم را پیدا کند و به آن ها ی دیگرنشان بدهد. با سروصدا وانمود کرد که نمی تواند سروگردنم را نگه دارد. یکی از پشت خودش را انداخت رویم وشانه هایم را گرفت تکان داد. انگشت یکی شان خورد به چشمم . درد سیاهی پیچید توی چشمم . چشم هایشان را نمی دیدم . فردا وفردا های دیگر هم چشم های آن ها را نمی دیدم. نمی خواستم ببینم تا این که یک روز ، باز هم زود شب شده بود، توی راه پله ای هر کاری می کردیم بارمان بالا نمی رفت . یک لنگه کمد چوب گردویی بود . گفت ، رفته ای بالا سرکمد را گرفته ای که    سنگینی اش رو زانوهای من باشد؟گفت آن شب ناخواسته انگشتش به چشمم خورده ومن کینۀ او را به دل گرفته ام .

      آمدم پایین ، پایۀ کمد را گرفتم . سه تا بودیم . من ویکی دیگر پایه ها را گرفتیم و او آن بالا ایستاده بود. فشار روی پای راستم بود. کمد به پشت روی پله ها مانده بود. می ترسیدم خش بردارد. سرپا ایستاندیمش ، سنگین شد. نمی دانم چه شد که به چپ وراست کشانده شدوسرپا ایستاد. یک پله مانده تا پاگرد، سرپا ایستاد ودو سه پله سرید پایین به پهلو غلتید . بد دست بود. شانه ام به دیوار بود، زانو زدم به پله وهل دادم . پایۀ چپ بالا می رفت ومی جنبید چون آن که پایۀ چپ را گرفته بود نیم خیز شده بود وآن که سر کمد را گرفته بود ، غر می زد که توی پاگرد اول مانده ایم وتا به پاگرد چهارم برسیم جگرمان می آید توی دهان مان .

     باز گفت ، تو که هرشب پیۀ بز می مالی به پایت ، چرا زور نمی زنی ؟

    آرنجم به سر زانویم نشسته بود. نمی شد بلندش کنیم . از آن سنگین تر را هم برده بودیم بالا اما این یکی بازی در می آورد. آوردیمش پایین وسروتهش کردیم،باز همان بازی بود.سرش می ماند به روی نرده وپایۀ راستش می چسبید به دیوار ، سنگین می شد . بریده بودم .

     دیگر مانده بودم که اول بار سنگین را ببریم بالا یا سبک یا نیمه سنگین . هرسه راه یکی بود. همیشه توی راه پله در یک جایی کم می آوردیم . نمی شد پشت بار سنگین پا سفت کرد.تنها راهش این بود که تا می توانستیم به چپ وراست بچرخانیم ، بالا وپایین ببریم تا راهی باز شود . گاهی بی آن که ببینیم که چه می کنیم وچه می شود، بار سنگین تابانده می شدومی رفت بالا، وما را یکی دو پله بالا می دواند . خواستم همان کار را بکنم ، وبی آن که به آن ها بگویم چه می خواهم بکنم ، سنگینی ام را انداختم به روی پایۀ کمد تا سر کمد که در دست آن ها بود ، به راست یا چپ تابانده شود.

      نشد. بی خود زور زدم که با رسنگین از جا کنده شود. آن دو تا که بالا بودند ایستادند نگاهم کردند . آن یکی که پایۀ چپ را گرفته بود ، زانو زده بود به پله و زور می زد. نمی دید که ما از کار دست کشیده ایم.

      یکی شان گفت یکی از میان ما سرش ناپاک است.

      رویش به من بود. از من بود که کار پیش نمی رفت.

      گفتم : « کار را خودم پیدا کردم.»

      گفت :« زبان درازی نکن . تا دست هایت را گره نزده ام به گردنت ، گم شو از این جا برو.»

       گفتم : « سرخودت ناپاک است .»

       چیزی خورد به شانه ام . پرت شدم. کوبانده شدم به در ودیوار . بلند شدم ، باز کوبانده شدم به دیوار پاگرد . جلو در خانه ، توی کوچه ، سینه به زمین ماندم. زانو هایم را گرفتم ، نیم خیز ایستادم. دوباره با سینه به زمین افتادم. پاهایم کشیده شد. سرم ماند توی چالۀ درخت .

 

 

 

محمدرضاصفدری                                                                                       اسفند 1386      

نوشته شده توسط محمدرضا صفدری در 17:20 |  لینک ثابت